مقالات

دو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

cbt

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیمار در مورد دوم در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت نشان می‌داد. من مستقیماً به تنش‌ها نپرداختم زیرا احتمالاً بیمار این کار را مرتبط با اهداف خود نمی‌دید. در این مورد، تمرکز بر تنش‌ها می‌توانست اتحاد ما را تضعیف کند نه تقویت. © 1995 جان وایلی و پسران، شرکت. مجله روان‌شناسی بالینی / در جلسه 56: 187–200، 2000.
• درمان شناختی • اتحاد درمانی • دلبستگی بزرگسالان • مقاومت • پیش‌زمینه‌ها

من خود را یک درمانگر تلفیقی می‌دانم که پایه‌ی اصلی کارم درمان شناختی است. در تفکراتم درباره بیماران، بر فرآیندهای شناختی آن‌ها مانند گفتگوی درونی، انتظارات، و طرحواره‌ها تمرکز می‌کنم (برای مثال، بک، راش، شاو، و امری، 1979). مانند بسیاری از درمانگران شناختی، من نیز روش‌های رفتاری را در کار خود ادغام می‌کنم. هم فهم نظری من و هم کار بالینی‌ام از مفاهیم و روش‌های سایر رویکردها، به‌ویژه درمان‌های روان‌پویشی و تجربی، غنی شده است (آرنکوف، 1981).

من مدتی است که به اتحاد درمانی علاقه‌مند هستم (آرنکوف، 1983)، و این موضوعی است که اخیراً در درمان شناختی–رفتاری مورد توجه بیشتری قرار گرفته است (برای مثال، پرسنز، 1989؛ راو و گلدفرید، 1994؛ سافرن و سگال، 1990).

فکر می‌کنم که درمانگران شناختی همواره به رابطه درمانی حساس بوده‌اند. بنابراین، توجه اخیر منعکس‌کننده علاقه جدیدی نیست. بلکه نشان می‌دهد که نظریه‌پردازی اکنون به حدی از بلوغ رسیده که می‌تواند به کل فرایند درمان بپردازد، به‌جای اینکه خود را محدود به بحث‌های فنی درمانی کند.

اگرچه برخی جنبه‌های اتحاد درمانی ممکن است در همه درمان‌ها مشابه باشد، اما جنبه‌های دیگر به نظر می‌رسد که در رویکردهای مختلف کمی متفاوت است (برای مثال، راو، کاستونگوای و گلدفرید، 1993). طبقه‌بندی بوردین (1979) از اجزای اتحاد چارچوب مفیدی ارائه می‌دهد: پیوند، توافق بر سر وظایف و توافق بر سر اهداف.

پیوند 
در اتحاد درمانی که توسط هر دو طرف، یعنی درمانگر و بیمار، تجربه می‌شود، شامل اعتماد، علاقه و تعهد است (بوردین، 1994). به نظر می‌رسد که پیوند در تسهیل تغییرات درمانی در درمان شناختی-رفتاری نقش مهمی دارد (راو و گلدفرید، 1994). با این حال، سطح بالای فعالیت درمانگر در این رویکرد ممکن است فرایند پیوندی متفاوت از دیگر درمان‌ها ایجاد کند. به‌علاوه، بیشتر درمانگران شناختی-رفتاری پیوند را نه به‌عنوان وسیله‌ای برای تغییر، بلکه به‌عنوان پایه‌ای برای پیشبرد سایر مراحل درمان می‌بینند (راو و گلدفرید، 1994).

اجزای دیگر اتحاد در مفهوم‌سازی بوردین (1979) توافق بر سر وظایف، یا فعالیت‌هایی که برای تسهیل تغییر انجام می‌شود، و توافق بر سر اهداف، یا نتایج مورد نظر است. به عنوان مثال، یک وظیفه رایج در درمان شناختی کشف افکار منفی بیمار است و یک هدف رایج داشتن دیدگاهی مثبت‌تر است که با کاهش افکار منفی منعکس می‌شود. درمانگر شناختی ممکن است به توافقی صریح‌تر در مورد وظایف و اهداف با بیمار برسد نسبت به دیگر درمانگران. در کار بالینی خودم، به‌دلیل تمایل تلفیقی‌ام که منجر به استفاده گسترده از روش‌ها می‌شود (آرنکوف، 1981)، توافقی که با بیمار بر سر وظایف دارم ممکن است کمتر صریح و بیشتر متغیر در طول زمان باشد نسبت به آنچه دیگر درمانگران شناختی انجام می‌دهند.

سؤال مهمی که در هر نوع درمانی مطرح می‌شود، این است که چگونه باید با تنش‌ها یا گسست‌ها در اتحاد درمانی، یعنی مشکلاتی که به‌واسطه آسیب‌شناسی روانی بیمار به وجود می‌آیند یا تشدید می‌شوند، برخورد کرد. این موضوع در درمان شناختی به‌تازگی مورد بررسی قرار گرفته است (برای مثال، سافرن، موران، و سامستاگ، 1994). در کار بالینی خود، من همواره وضعیت اتحاد درمانی را ارزیابی می‌کنم زیرا بر این باورم که اطلاعات گران‌بهایی در مورد نقاط قوت و ضعف بیمار ارائه می‌دهد. اما برخلاف درمانگران روان‌پویشی، وقتی متوجه تنشی می‌شوم، لزوماً آن را مستقیماً با بیمار در میان نمی‌گذارم. در این مقاله، دو بیمار را معرفی خواهم کرد. با یکی از آن‌ها، بحث درباره تنش در اتحاد حیاتی بود، اما با دیگری، تصمیم گرفتم تنشی که مشاهده کردم را مطرح نکنم.
دو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی.

آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیمار در مورد دوم در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت نشان می‌داد. من مستقیماً به تنش‌ها نپرداختم زیرا احتمالاً بیمار این کار را مرتبط با اهداف خود نمی‌دید. در این مورد، دو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک دو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شدو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیمار در مورد دوم در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت نشان می‌داد. من مستقیماً به تنش‌ها نپرداختم زیرا احتمالاً بیمار این کار را مرتبط با اهداف خود نمی‌دید. در این مورد، تمرکز بر تنش‌ها می‌توانست اتحاددو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیمار در مورد دوم در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت نشان می‌داد. من مستقیماً به تنش‌ها نپرداختم زدو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیدو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است، ارائه می‌شود. من استدلال می‌کنم که مفاهیم رشد، شخصیت، و آمادگی برای درمان در درک این تنش‌ها و اینکه آیا باید مستقیماً با آن‌ها مواجه شد یا نه، مفید هستند. نظریه دلبستگی در مورد درک اتحاد درمانی در مورد اول مرتبط بود، زمانی که بیمار به احتمال پایان درمان به شکل ناامنی واکنش نشان داد. در این مورد، بحث مستقیم درباره تنش در اتحاد مفید بود. بیمار در مورد دوم در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت نشان می‌داد.

من مستقیماً به تنش‌ها نپرداختم زیرا احتمالاً بیمار این کار را مرتبط با اهداف خود نمی‌دید. در این مورد، تمرکز بر تنش‌ها می‌توانست اتحاد ما را تضعیف کند نه تقویت. © 1995 جان وایلی و پسران، شرکت. مجله روان‌شناسی بالینی / در جلسه 56: 187–200، 2000.
• درمان شناختی • اتحاد درمانی • دلبستگی بزرگسالان • مقاومت • پیش‌زمینه‌ها

من خود را یک درمانگر تلفیقی می‌دانم که پایه‌ی اصلی کارم درمان شناختی است. در تفکراتم درباره بیمدو نمونه از تنش‌ها در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی

**دیان بی. آرنکوف
**دانشگاه کاتولیک آمریکا

در این مقاله، دو مثال از مواردی که تنش‌هایی در اتحاد درمانی در یک درمان شناختی تلفیقی پیش آمده است،
من با دقت به تمایلات اولیه مراجع دوم توجه کردم؛ اگر این کار را نمی‌کردم، نمی‌توانستیم اتحاد درمانی را شکل دهیم. با این حال، در ابتدا درباره وظایف درمانی اختلاف داشتیم. همچنین باید کار درمان را به گونه‌ای تنظیم می‌کردم که مقاومت او در برابر تأثیرات را در نظر بگیرم. برخلاف مراجع اول، با مراجع دوم تصمیم گرفتم که تنش‌ها در اتحاد را به موضوع بحث تبدیل نکنم. همان‌طور که در ادامه توضیح می‌دهم، انجام این کار به معنای گسترش یک‌جانبه اهداف درمانی بود. دانش من از این مراجع نشان می‌داد که احتمالاً به‌شدت مقاومت می‌کرد. بنابراین، اگرچه همیشه وضعیت اتحاد درمانی را ارزیابی می‌کنم، اما همیشه مفید نمی‌دانم که به‌طور آشکار بر تنش‌ها تمرکز کنم. این کار را فقط زمانی انجام می‌دهم که فکر می‌کنم با اهدافی که مراجع می‌تواند بپذیرد، سازگار است.

نمونه اول: توصیف مشکل و معرفی مراجع

گیل یک حسابدار ۲۸ ساله و مجرد بود. او برای کمک به یک مشکل شغلی به درمان آمد: به او پیشنهاد ارتقاء داده شده بود که با خوشحالی پذیرفته بود، اما از شکست در موقعیت جدیدش وحشت داشت. این ارتقاء، گامی بزرگ برای او بود و نیاز به کار مستقل بیشتری داشت و نیز نظارت بر دیگران. او به توانایی‌اش در موفقیت شک داشت. او دچار مشکلات خواب بود، با رویاهای اضطراب‌آور و بیداری زودهنگام همراه با تپش قلب. قرار نبود برای مدتی کار جدیدش را آغاز کند، اما او در تمرکز بر کار قدیمی‌اش که معمولاً در آن بسیار ماهر بود، مشکل داشت.

گیل تنها فرزند خانواده بود و مادرش، به‌ویژه، تمام زندگی خود را وقف او کرده بود. در طول درمان، گیل رابطه اولیه خود با مادرش را به‌عنوان رابطه‌ای بسیار نزدیک، اما خطرناک توصیف کرد: مادرش همواره به او هشدار می‌داد که همیشه به او نیاز خواهد داشت و در هر فرصتی ناتوانی گیل در مستقل بودن را گوشزد می‌کرد. در عین حال، مادرش مستعد انزوا و سکوت ناگهانی بود. گیل خود را برای این انزواها مقصر می‌دانست اما نمی‌توانست وقوع آن‌ها را پیش‌بینی کند. وقتی مادرش عصبانی می‌شد، تهدید می‌کرد که او را به مدرسه شبانه‌روزی می‌فرستد. یک روز وقتی گیل حدود هشت سال داشت، مادرش تا جایی پیش رفت که یک کیف برای او بسته و گفت که این برای فرستادن او به مدرسه شبانه‌روزی است. گیل به‌طور خاص از این اتفاق وحشت داشت.

پدر گیل که مهندس بود، شخصیتی منفعل داشت که بیشتر وقت خود را به کار می‌گذراند و در خانه تلاش می‌کرد همسرش را آرام کند. اما او نیز مستعد انفجارهای ناگهانی خشم بود که گیل آن‌ها را کاملاً غیرقابل پیش‌بینی می‌دانست.

در یک مقطع، احساس کردم که داستان غم‌انگیز زندگی خانوادگی گیل با زنی که می‌شناختم کاملاً در تضاد است. او نه‌تنها موفق بود، بلکه به‌آسانی دوستی‌هایی برقرار می‌کرد که به نظر می‌رسید واقعاً محکم هستند. از او پرسیدم آیا فرد مهم دیگری در زندگی اولیه‌اش وجود داشته است. بدون تردید، گفت که مادربزرگ پدری‌اش برایش بسیار مهم بوده است. مادربزرگش در همان شهر زندگی می‌کرد، در واقع آن‌قدر نزدیک بود که گیل می‌توانست پیاده به خانه او برود. برخلاف فاصله پدر و انزوای متناوب و چنگ زدن ناامیدانه مادرش، مادربزرگش همواره پذیرنده و مهربان بود. گیل در چشم مادربزرگش هرگز اشتباه نمی‌کرد. هرگاه که گیج یا ناراحت بود، که اغلب نیز بود، به خانه مادربزرگش می‌رفت.

گیل همیشه دانش‌آموزی برجسته بود و مادرش نیز به‌طور فعال اطمینان می‌داد که هر فرصت برای او فراهم باشد؛ به‌عنوان مثال، گیل کلاس‌های پیانو، باله و ژیمناستیک می‌گرفت. او در اجتماع مهارت داشت و در مدرسه نسبتاً محبوب بود. مادرش او را تشویق می‌کرد تا همکلاسی‌هایش را به خانه بیاورد، اما از صرف زمان زیاد در خانه دیگر همکلاسی‌ها پرهیز می‌کرد. گیل در دبیرستان و دانشگاه بسیار موفق بود. او در دوران دانشگاه در خانه زندگی می‌کرد.

پس از دانشگاه، گیل تصمیم گرفت که برای زندگی بزرگسالی خود باید از خانه دور شود و می‌دانست که تنها راه برای این کار، زندگی در شهری دیگر است؛ بنابراین، در یک شرکت حسابداری بزرگ در شهری چند صد مایل دورتر کار پیدا کرد.

مادرش با بی‌میلی این حرکت را پذیرفت؛ همان‌طور که گیل گفت، شغل او آن‌قدر معتبر بود که مادرش به سختی می‌توانست جلوی او را بگیرد.

سال‌های ابتدایی زندگی کاری گیل نسبتاً آرام بود. مشکل او با ارتقاء شغلی جدید این بود که نیاز به مسئولیت‌پذیری و استقلال بیشتری داشت. او به راحتی در شهر جدیدش دوستانی پیدا کرده بود. با این حال، او رابطه جدی‌ای با هیچ مردی نداشت و از این بابت مضطرب بود. مشکل اولیه او به‌طور خاص با اضطراب شغلی مرتبط بود و این اولین محور تمرکز درمان بود. در آغاز، نمی‌دانستم که آیا اضطراب او درباره ارتقاء شغلی واقع‌بینانه است یا اغراق‌آمیز. اما وقتی او را بهتر شناختم و فهمیدم که چگونه این ارتقاء در مسیر شغلی‌اش قرار می‌گیرد و مهارت‌هایش را می‌شناسم، احساس کردم که از نظر شناختی، او انتظارات منفی غیرواقع‌بینانه‌ای درباره موفقیتش دارد. اگرچه این ارتقاء مستلزم فعالیت‌های جدیدی بود و گامی بزرگ به‌شمار می‌آمد، مشخص بود که کارهای قبلی‌اش او را آماده کرده و او همه مهارت‌های فنی، اداری و بین‌فردی لازم برای موفقیت را دارد.

به نظر می‌رسید که انتظارات منفی او چندین ریشه داشت. اول، او پیام مادرش را جذب کرده بود که نمی‌تواند به‌طور مستقل عمل کند. حتی اگر برای هر وظیفه‌ای که با آن مواجه می‌شد اعتماد به نفس داشت، باور داشت که در نهایت در زندگی شکست خواهد خورد. در تلاشی برای موفقیت تا کنون، به‌طور معمول برای هر وظیفه‌ای بیش از حد آماده می‌شد. چون هرگز آزمایش نکرده بود که آیا واقعاً نیاز به آماده‌سازی بیش از حد دارد، این باور هرگز به چالش کشیده نشده بود. بلکه همیشه منجر به موفقیت بزرگ می‌شد. اما در مورد این ارتقاء، او نمی‌توانست همه عناصر را تا زمانی که واقعاً در شغل جدید قرار نگرفته بود، تسلط پیدا کند. بنابراین، او احساس کاملاً ناآماده بودن می‌کرد.

همان‌طور که در مقدمه اشاره کردم، مفهوم دلبستگی به‌ویژه در این مورد مرتبط به نظر می‌رسید. گیل به وضوح دلبستگی ناایمن داشت. انزوای مادرش و تهدیدهایش برای فرستادن او به مدرسه شبانه‌روزی، همچنین انفجارهای غیرقابل پیش‌بینی پدرش، به آنچه بالبی (1973) “دلبستگی مضطرب” می‌نامید، کمک کرده بود. او تردید داشت که کسی که به او دلبسته است، همیشه در دسترس باشد. سبک‌های دلبستگی که توسط مین و همکاران (1985) به‌طور تجربی توسعه یافته‌اند، شامل الگوی پیش‌اشغالی است که در آن ناامنی منجر به درهم‌تنیدگی و توجه مداوم به رابطه می‌شود. این فرمول‌بندی نیز در فکر کردن درباره گیل مفید بود. او با مادرش درهم‌تنیده بود، تا حدی که تلاش‌هایش برای جدا شدن باید در شهر دیگری انجام می‌شد.

احساس کردم که رابطه او با مادربزرگش ممکن است او را از آسیب‌شناسی روانی شدید نجات داده باشد. چون در اوایل زندگی‌اش کسی بود که واقعاً می‌توانست به او تکیه کند، او به اندازه‌ای که ممکن بود، نگران دسترسی دیگران مهم نبود. با این حال، احساس می‌کردم که دلبستگی مضطرب او در روابطش با دیگران، از جمله خود من، منعکس خواهد شد. رابطه ما می‌توانست امکان بررسی پیوندهای دلبستگی گذشته‌اش و همچنین ترکیب یک مدل کاری جدید را فراهم کند (وست و شلدون-کلر، 1994).

روند درمان

سه ماه اول جلسات هفتگی‌مان را عمدتاً بر مسئله شغلی او متمرکز کردیم. مسائل بین‌فردی، به‌ویژه تلاش‌هایش برای پیدا کردن یک دوست پسر ثابت، نیز در این کار اولیه گاهی مهم بود.

گیل به‌راحتی امکان اینکه نگرانی‌هایش درباره ارتقاء شغلی غیرواقع‌بینانه باشد را بررسی کرد. گاهی موفقیت خود تا این لحظه را به رسمیت می‌شناخت، اما در مواقع دیگر فکر می‌کرد که بیشتر خوش‌شانس بوده و اضطراب داشت که به‌عنوان فردی ناکافی کشف شود. در کار اولیه وقتی به او گفتم که بسیاری از مردم احساس می‌کنند که فقط مسئله زمان است تا به‌طور حرفه‌ای “کشف شوند”، این موضوع مفید بود. به او گفتم که این احساس به‌عنوان “پدیده فریبکار” (کلانس، 1985) خلاصه شده است. او هیچ ایده‌ای نداشت که کسی دیگر نیز چنین احساسی داشته باشد. داشتن این مفهوم به نظر می‌رسید که فاصله‌ای از باور به ناکافی بودنش ایجاد کرد. ما با بررسی انتظارات او و مقایسه آن‌ها با آنچه واقعاً احتمال دارد اتفاق بیفتد، ادامه دادیم. به‌عنوان مثال، این ارتقاء او را ملزم می‌کرد که حسابداران تازه‌کار و دانشجویان کارآموز را نظارت کند. این اولین تجربه رسمی نظارتی او بود و در ابتدا فکر می‌کرد که قادر به انجام آن نخواهد بود. از او پرسیدم که آیا هیچ تجربه‌ای در کار با افرادی که از نظر شغلی تازه‌کارتر از او هستند دارد یا خیر، و معلوم شد که دارد. اگرچه او رسماً یک ناظر نبود، اما برای چندین سال با حسابداران تازه‌کار کار کرده و گاهی اوقات کار آن‌ها را هدایت می‌کرد. او این کار را با موفقیت انجام داده بود.

در واقع، او متوجه شد که برخی از این افراد از نظر بین‌فردی بسیار مشکل بودند و او به‌طور غیرعادی در برخورد با آن‌ها ماهر بود. بدین‌سان، با گذشت زمان، او به این نتیجه رسید که احتمال شکست در نظارت کمتر است.

پس از سه ماه از این کار، پیشرفت زیادی داشتیم. گیل یک جلسه کامل را به جزئیات تغییراتی که ایجاد کرده بود و اعتماد به نفس جدیدش اختصاص داد. در انتهای جلسه، گفتگوی زیر را داشتیم:

دیان بی. آرنکوف: 
آنچه می‌گویی واقعاً فوق‌العاده است. با تمام این پیشرفت‌ها، باعث می‌شود که بپرسم از اینجا به کجا می‌خواهی بروی.

گیل: 
(با نگاهی وحشت‌زده و صدایی ترسیده) آیا منظورت خاتمه است؟

در واقع، من لزوماً به خاتمه فکر نمی‌کردم؛ به همان اندازه احتمال داشت که به اهداف بین‌فردی بیشتری بپردازیم. اما به وضوح، هر احتمال پایان رابطه‌مان گیل را وحشت‌زده می‌کرد.

در ابتدای جلسه بعدی، گیل آن‌قدر مضطرب بود که قبل از نشستن شروع به صحبت کرد و در عین حال به خودش خندید که این‌قدر آشفته شده است. گفت که نمی‌توانیم خاتمه بدهیم زیرا او واقعاً آشفته است و همه چیز این هفته خراب شده است.

در ابتدا به حرف‌های گیل در مورد اتفاقات هفته گذشته گوش دادم که معلوم شد چیز خاصی نبوده است. پس از شنیدن صحبت‌هایش، از او پرسیدم آیا اضطرابش درباره اتفاقات هفته به احتمال خاتمه درمان مربوط می‌شود؟ او گفت احتمالاً همین‌طور است.

گیل: وقتی به خاتمه درمان فکر کردم، خیالی در ذهنم ایجاد شد که چه اتفاقی خواهد افتاد. تصور کردم که درمان ما تمام شده و چند ماه بعد به مشکلی برخوردم و نیاز به کمک داشتم. تصور کردم که با شما تماس گرفتم و شما گفتید: «متأسفم، کار ما تمام شده. فرصتت را داشتی و حالا تمام شده‌ایم.»

من: وقتی تصور کردی که من این را گفتم، چه احساسی داشتی؟

گیل: وحشت‌زده شدم! احساس کردم که دیگر وجود نخواهم داشت.

من: حالا که به آن فکر می‌کنی، آیا فکرت دقیق است؟ به‌عبارت دیگر، اگر اکنون درمان را خاتمه دهیم و در آینده با من تماس بگیری، فکر می‌کنی من همین را خواهم گفت؟

گیل: مطمئن نیستم. به نظرم این خیلی غیرمنطقی است، اما شاید همین‌طور باشد.

واضح بود که ایده خاتمه درمان و بنابراین احتمال عدم دسترسی به من، برای او بیشتر از بسیاری از مراجعان دیگر اضطراب‌آور بود. در واقع، خیال او این بود که برای بقا به این رابطه نیاز دارد.

این خیال و ترس را در قالب دلبستگی مضطرب او تفسیر کردم. انگار که مثل مادرش، من نیز در حال بستن چمدان‌هایش برای فرستادن او به جایی دور بودم. این تبادل میان ما نیز می‌توانست به‌عنوان نوعی تنش یا گسست در اتحاد ما تلقی شود. او پیش‌بینی می‌کرد که رابطه ما قطع خواهد شد، که در خیالش به معنای این بود که باید تنها به خود ناکافی‌اش تکیه کند.

فکر کردم که این واقعه می‌تواند فرصت خوبی برای شروع کار بر احساساتش درباره خودش در ارتباط با دیگران مهم باشد. ما تا حدی رابطه او با مادرش را بررسی کرده بودیم تا اضطرابش درباره ارتقاء شغلی را درک کنیم. اما این خیال که من او را بیرون خواهم انداخت، تمرکز را بر عواقب بین‌فردی روابط اولیه‌اش قرار داد، به‌خصوص آنچه که از اوایل یاد گرفته بود در مورد دسترسی افراد مهم در زندگی‌اش. با تعمیر سازنده گسست یا تنش، می‌توانستیم در مسائل بین‌فردی مهم زندگی‌اش پیشرفت کنیم.

اضطراب او در این لحظه آن‌قدر زیاد بود که فکر نمی‌کردم بتواند درباره غیبت من از زندگی‌اش تأمل کند. تصمیم گرفتم ابتدا ترس‌هایش را تسکین دهم تا اضطرابش به سطح قابل مدیریت کاهش یابد و سپس آن را با او بررسی کنم. به او گفتم که غیرمعمول نیست که یک مراجع سابق بخواهد برای درمان بعدی برگردد و من همیشه تمام تلاشم را می‌کنم تا زمانبندی را با نیاز او هماهنگ کنم. بنابراین، خیال او هیچ‌گاه بازتاب واقعیت نبود. به نظر می‌رسید که او بسیار آرام شد. سپس از او پرسیدم آیا ایده‌ای دارد که چه چیزی او را این‌قدر مضطرب کرده و متقاعد کرده که من او را پس خواهم زد؟ او گفت که باید با تجربیات اولیه‌اش مرتبط باشد.

هنگامی که او درباره آنچه بین ما رخ داده بود تأمل کرد، به یاد آورد که در دیدن خود به‌عنوان فردی مستقل مشکل داشت. ما قبلاً درباره این موضوع در مورد شغلش صحبت کرده بودیم، اما اکنون او این مسئله را در پرتو نگرانی‌اش می‌دید که اگر نتواند روی من به‌عنوان حمایت در زندگی‌اش حساب کند، فکر می‌کرد نمی‌تواند از پس آن برآید.

همان‌طور که به کار بر روی یافته‌های این واقعه ادامه دادیم، او شروع به تعریف هدف بعدی در درمان کرد: او می‌خواست روی این کار کند که چگونه می‌تواند هم مستقل باشد و هم با مردم نزدیک ارتباط برقرار کند. استقلال برای او هم مفاهیم مثبت و هم منفی داشت. این استقلال او را می‌ترساند چون احساس می‌کرد که به تنهایی ناکافی است.

از سوی دیگر، او می‌دانست که می‌خواهد از مادرش مستقل باشد و زندگی‌اش را به طرق مختلف برای دستیابی به این هدف نظم داده بود. توافق کردیم که به کار خود ادامه دهیم و تمرکز بیشتری بر دنیای بین‌فردی او داشته باشیم.

این کار اغلب به‌طور مشخص با رابطه ما سروکار نداشت. بلکه تمرکز بر تنش در اتحاد ما نشان داد که هدف بعدی که باید روی آن کار کنیم، یک هدف بین‌فردی است. بخش زیادی از تلاش ما بر تجربیات او با دوستان پسر متمرکز بود. او الگوی این داشت که در ابتدای روابط خود را وارد آن‌ها کند، بدون اینکه قدم به قدم پیش برود. او ابتکار عمل را برای ادامه رابطه برعهده می‌گرفت و اغلب به نظر می‌رسید که از مرحله‌ای که مرد در آن بود، جلوتر است. این امر به‌طور طبیعی بسیاری از مردان را ترسانده بود.

ما روی دیدن این موضوع به‌عنوان بخشی از ناامنی او در روابط صمیمی کار کردیم. او می‌ترسید که اگر همه تلاشش را برای ادامه رابطه نکند، آن را از دست خواهد داد. با گذشت زمان، او توانست ببیند که این روش نه‌تنها به او کمکی نمی‌کند، بلکه در واقع برای کارکردن رابطه مضر است. مهم‌تر از همه، او یاد گرفت که می‌تواند از خودش مراقبت کند و این امر او را در روابط صمیمی کمتر نیازمند کرد.

او در این زمینه پیشرفت زیادی کرده بود، اما سپس یک رابطه به‌طرزی برای او بسیار سخت پایان یافت. او با مردی وارد رابطه شد که به‌نظرش تقریباً ایده‌آل بود: ارزش‌های مشترک داشتند و او حساس و مهربان بود. چون او همه این ویژگی‌های خوب را داشت، گیل فرض کرد که او نیز قابل اعتماد است، اما اشتباه می‌کرد. پس از فقط چند ماه خوشبختی، او ناگهان بدون توضیح از زندگی گیل ناپدید شد. او نمی‌توانست توضیح دهد که چرا ناگهان به‌طور ناامیدانه نیاز به پایان رابطه داشت، اما این کار را کرد.

این اتفاق برای هر کسی سخت بود، اما برای گیل ویرانگر بود. او مدام رفتار خود را بررسی می‌کرد تا ببیند چگونه تقصیر او بوده است. همچنین مدام سعی می‌کرد با او تماس بگیرد و فکر می‌کرد که باید راهی برای بازگرداندن رابطه وجود داشته باشد، اما هر بار او را پس می‌زد. ما کار عادی سوگواری را انجام دادیم و این را نیز در زمینه مدل کاری او از عدم قابلیت اعتماد دیگران قرار دادیم. زمان و درد زیادی برای او طول کشید تا ببیند که با وجود این رد شدن، هنوز کامل است. در نهایت، او از دست دادن رابطه را غمگین بود، اما خود را به‌عنوان فردی آسیب‌دیده دائمی نمی‌دید.

تعجبی نداشت که او در ارتقاء شغلی خود فوق‌العاده عمل کرد. او واقعاً انتخاب خوبی برای این موقعیت بود و با تمایل همیشگی‌اش به اطمینان از انجام خوب هر جنبه‌ای، نتیجه‌ای جز موفقیت نمی‌توانست داشته باشد.

نتیجه و پیش‌آگهی

پس از یک سال، ما کار خود را با هم بازبینی کردیم. او احساس می‌کرد که در زندگی‌اش هنوز چیزهای زیادی برای کار کردن دارد، اما شاید بتواند به تنهایی این کار را انجام دهد. مهم‌تر از همه، او هنوز یک رابطه بلندمدت پیدا نکرده بود، اما احساس می‌کرد که اکنون دانش بیشتری دارد که چگونه به چنین رابطه‌ای فرصت موفقیت بدهد.

از او پرسیدم آیا بحث قبلی ما درباره خاتمه درمان را به یاد دارد، و او به‌خوبی به خاطر داشت. او گفت که در آن زمان از بحث درباره آن بسیار مضطرب بود، اما این بار نه. اکنون فکر خاتمه درمان او را کمی نگران و غمگین می‌کرد، اما نه ناامید. سپس چند هفته‌ای را صرف مرور کارمان در آماده‌سازی برای خاتمه درمان کردیم. اگرچه زمان کافی نگذشته تا بدانم آیا او دوباره درخواست کمک خواهد کرد، فکر می‌کنم که او راحت است که به تنهایی مدیریت کند، اما می‌داند که در صورت نیاز کمک در دسترس است.

نمونه دوم: توصیف مشکل و معرفی مراجع

باب، مربی کمکی فوتبال دانشگاه و ۳۵ ساله بود. مشکل او اضطراب در برخی موقعیت‌های خاص اجتماعی بود. نمی‌توان این موقعیت‌ها را به‌سادگی دسته‌بندی کرد؛ مثلاً همه آن‌ها شامل تعاملات اجتماعی جدید نبودند. او در تمرینات مربی‌گری یا کار یک‌به‌یک با ورزشکاران هیچ مشکلی نداشت. همچنین به‌راحتی با دیگر مربیان کار می‌کرد. از سوی دیگر، رفتن به بازدیدهای جذب دانشجو و ملاقات با دانشجویان احتمالی و والدینشان برای او عذاب بود. او سعی می‌کرد این کار را تا حد ممکن به مربیان دیگر واگذار کند، اما نمی‌توانست کاملاً از انجام آن سر باز زند زیرا هدف شغلی‌اش این بود که مربی اصلی شود و برای این کار باید بتواند همه امور مربی‌گری را انجام دهد.

برخلاف بسیاری از افرادی که به فوبیای اجتماعی مبتلا هستند، او در برخی موقعیت‌های سخنرانی عمومی هیچ مشکلی نداشت. او می‌توانست به‌راحتی در مدارس دبیرستان و دانشگاهش سخنرانی کند. در واقع، او آن‌قدر در سخنرانی عمومی مهارت داشت که اگر اضطرابش را تا حدی کنترل می‌کرد و مربی اصلی می‌شد، احتمالاً در برنامه‌های ضیافت پایان فصل بسیار مورد توجه قرار می‌گرفت.

اما سخنرانی انگیزشی در رختکن برای او تقریباً غیرممکن بود، حتی با اینکه با همان ورزشکارانی صحبت می‌کرد که هر روز با آن‌ها کار می‌کرد.

او اکنون به‌اندازه کافی تجربه به‌عنوان مربی کمکی داشت تا برای شغل مربی اصلی در یک مدرسه کوچک درخواست دهد، اما ناتوانی‌اش در مدیریت برخی موقعیت‌ها او را از این کار بازمی‌داشت. او احساس می‌کرد که باید برای پیشرفت شغلی خود تلاش کند.

در محیط‌های اجتماعی نیز در برخی زمینه‌ها مشکل داشت. به‌راحتی با زنان آشنا می‌شد و رابطه را آغاز می‌کرد، اما ادامه آن برایش سخت بود. بخشی از این مشکل، اضطراب از تحت نظر بودن بود. به‌علاوه، او دچار کمال‌گرایی بود و اگر زنی از نظر او در برخی جنبه‌ها نقص داشت، به‌راحتی علاقه‌اش را از دست می‌داد.

برخی از این اطلاعات را حتی قبل از جلسه اول متوجه شدم. باب قبل از تنظیم وقت ملاقات اولیه، بیش از یک ساعت تلفنی با من مصاحبه کرد. او قبلاً در شهری دیگر تحت درمان بوده و مطالعات زیادی درباره روان‌درمانی برای اضطراب اجتماعی و فوبیای اجتماعی انجام داده بود و تصمیم گرفته بود که به‌دنبال یک درمانگر شناختی باشد. او نام مرا به‌عنوان یک درمانگر شناختی در این منطقه پیدا کرده و می‌خواست مطمئن شود که رویکرد من با نیازهای او مطابقت دارد.

گفتم که من درمان شناختی انجام می‌دهم و قطعاً می‌توانیم بررسی کنیم که او در موقعیت‌های اجتماعی به خودش چه می‌گوید، همان‌طور که پیشنهاد کرد. افزودم که در ادبیات پژوهشی و تجربیات بالینی‌ام، برای افراد ضروری است که یاد بگیرند کارهایی که آن‌ها را مضطرب می‌کند انجام دهند و من نیز می‌خواهم در انجام این کار به او کمک کنم. او نمی‌خواست این را بشنود و در طول مکالمه تلفنی، این نکته را نادیده می‌گرفت. او همچنان بر روش‌های شناختی که به آن‌ها علاقه‌مند بود تمرکز می‌کرد و می‌خواست اطمینان یابد که من می‌توانم آن‌ها را ارائه دهم.

فرمول‌بندی مورد

مشکل فوبیای اجتماعی او را از نظر شناختی مفهومی‌سازی کردم. اگرچه برای من مشخص نبود که چرا در برخی موقعیت‌های کاری مضطرب است و در برخی دیگر نیست، اما وجه مشترک این بود که وقتی مضطرب می‌شد، به‌شدت بر تحقیر احتمالی‌ای که اگر مردم او را ناتوان بدانند متحمل می‌شود، تمرکز می‌کرد. او بیشتر بر نشانه‌های اضطرابش در این موقعیت‌ها تمرکز می‌کرد تا بر خواسته‌های خود موقعیت.

بنابراین، از نظر شناختی، نیاز داشتیم انتظاراتش از خودش، تصویر ذهنی‌اش از ناتوانی در برآوردن این انتظارات و احتمال تحقق بدترین ترس‌هایش از تحقیر را بررسی کنیم. او بیش از حد مایل به پیگیری همه این‌ها بود، اما می‌دانستم که این کار محدودیت‌هایی دارد مگر اینکه او مایل باشد خودش را در این موقعیت‌ها قرار دهد. وظایف رفتاری به‌دقت ساختاربندی‌شده، او را نسبت به اضطراب حساسیت‌زدایی می‌کرد و تجربیات موفقیت‌آمیز فراهم می‌کرد، اما ما در مورد ارزش چنین اعمال رفتاری توافق نداشتیم. در اتحاد درمانی‌مان، در اهداف توافق خوبی داشتیم، اما در وظایف توافق کامل نبود.

تعجبی نداشت که او مایل به در نظر گرفتن وظایف رفتاری به‌عنوان بخشی از درمانش نبود، حداقل در ابتدا. همان‌طور که قبلاً اشاره کردم، کارول گلس و من درباره تمایلات مراجعان به پاسخ‌گویی به درمان‌های مختلف، یا آمادگی و تمایل آن‌ها به انجام وظایف مختلف و کار کردن به‌سوی اهداف مختلف بحث کرده‌ایم. سبک خودمحور، حتی وسواسی، این مراجع درمان شناختی را برای او جذاب می‌کرد. او که دچار فوبیای اجتماعی بود، از فکر انجام فعالیت‌هایی که برای آن‌ها فوبیا داشت، می‌ترسید، بنابراین در برابر جنبه‌های رفتاری مقاومت می‌کرد. در واقع، در یک مطالعه تجربی درباره تمایلات با مراجعان مضطرب اجتماعی، همکارانم و من دریافتیم که هر چه مهارت‌های اجتماعی مراجع کمتر باشد – و بنابراین بیشتر به آموزش مهارت‌های اجتماعی نیاز داشته باشد – کمتر گزارش می‌دهد که مایل به دریافت چنین آموزشی است.

برای درگیر کردن این مراجع در درمان، موافقت کردم که با روش‌های شناختی شروع کنیم. احساس کردم که باید به‌طور کامل به حساسیت‌زدایی برسیم، اما وقتی او نمی‌توانست در ابتدا با آن کنار بیاید، این مسئله را فشار ندادم. استراتژی من این بود که او را در درمان درگیر کنم و سعی کنم او را متقاعد کنم که پس از انجام مقداری کار با هم، با رویدادهای مورد ترس مواجه شود.

جنبه دیگری از مراجع که مهم بود و شاید با ایده‌های قاطع او در مورد آنچه می‌خواست مرتبط بود، این بود که او در برابر تأثیرات بین‌فردی مقاومت می‌کرد. همان‌طور که قبلاً ذکر شد، این ساختار شخصیتی “مقاومت” نامیده می‌شود. بنابراین، مهم بود که او فکر کند که وظایف و اهداف را خودش تنظیم می‌کند، نه تحت تأثیر من.

روند درمان

با توجه به فرمول‌بندی من، تمایلات مراجع و مقاومت مراجع در برابر تأثیرات بین‌فردی، به‌وضوح با درمان شناختی شروع کردیم.

او درباره درمان شناختی مطالعه کرده و به‌راحتی این مفاهیم را پذیرفت. اولویت او تمرکز بیشتر بر اضطرابش در موقعیت‌های کاری بود تا زندگی اجتماعی‌اش، بنابراین با موقعیت‌های کاری که او را مضطرب می‌کرد شروع کردیم.

برخی جنبه‌های رویکرد شناختی بسیار مفیدتر از دیگر جنبه‌ها بودند. در بررسی انتظاراتش درباره تحقیر یا شرمساری چندان پیشرفتی نکردیم. سعی کردم بررسی کنم که چقدر این ترس‌ها واقع‌بینانه هستند و بدترین چیزی که می‌تواند اتفاق بیفتد چیست. مدتی را به بررسی خانواده‌اش اختصاص دادم تا ببینم آیا ارتباط بین انتظاراتش از خودش و پویایی‌های خانواده‌اش کمک می‌کند. تا حدی پیشرفت کردیم، اما نه به میزان زیادی.

اما بررسی تمرکز توجه او در موقعیت‌های اجتماعی بسیار مفید بود. او نمی‌دانست که تا چه حد بر فرآیندهای درونی‌اش تمرکز می‌کند نه بر خود وظیفه. برای او کاملاً منطقی بود که با توجه تقسیم‌شده، حتی کاملاً دور از وظیفه، عملکرد خوبی نخواهد داشت. او همچنین می‌دید که پیش‌مشغولی با اضطرابش باعث افزایش بیشتر اضطرابش می‌شود. به‌عنوان مثال، او متوجه شد که هنگام سفرهای جذب دانشجو، به‌دلیل تمرکز بر اضطرابش، در گوش دادن به والدین ورزشکار مشکل دارد و بنابراین پاسخ مناسبی نمی‌دهد که این امر به‌نوبه خود اضطرابش را افزایش می‌داد.

به‌دلیل مقاومت او در برابر تأثیر مستقیم من، مراقب بودم که به‌جای اظهار نظر، پرسش‌هایی درباره مسائلش مطرح کنم و همه چیز را با لحنی غیرقطعی بیان کنم. ایده این بود که حضور داشته باشم و فعال باشم، اما تا حد ممکن بدون دخالت. او بسیار علاقه‌مند بود که هر هفته تکالیف داشته باشد و من همیشه از او می‌خوا ستم که ایده‌ای برای تکالیف مطرح کند. اغلب، تفاوت زیادی با آنچه من پیشنهاد می‌کردم نداشت، بنابراین تنها کاری که باید انجام می‌دادم، کمک به شکل‌گیری آن بود.

سعی کردم وظایفی را وارد کنم که او را به‌طور واقعی در موقعیت‌های اجتماعی قرار دهد. گاهی اوقات مقاومت می‌کرد، اما در مواقع دیگر موافقت می‌کرد چیزی را امتحان کند. با استفاده از اصل رفتاری مواجهه تدریجی، همیشه تصمیم می‌گرفتیم که وظیفه‌ای را انجام دهیم که او به‌راحتی بتواند انجام دهد. با این حال، او هرگز این وظایف را انجام نداد. هر بار دلایل بیشتر یا کمتر منطقی‌ای داشت. تلاش‌های من برای بررسی ناتوانی یا عدم تمایل او به انجام این تکالیف رفتاری به جایی نرسید.

با این حال، ما در حال پیشرفت بودیم. پس از ۱۶ هفته درمان، او جلسه‌ای را به این صورت آغاز کرد.

باب: 
این هفته چند تا از کتاب‌های کلر ویکس را خواندم و واقعاً از حرف‌هایش هیجان‌زده شدم. (منظورش کتاب‌های او در مورد غلبه بر آگورافوبیا بود؛ برای مثال، ویکس، ۱۹۶۹). آیا با کارهای او آشنا هستید؟
من: 
بله، تا حدودی. چه چیزی در آن‌ها شما را هیجان‌زده کرد؟ تلفیقی

*می‌دانم که او در مورد آگورافوبیا نوشته و این دقیقاً مشکل من نیست، اما حرف‌هایش خیلی منطقی بود. قبلاً هم او را خوانده بودم، اما این بار بیشتر از آن بهره بردم. او می‌گوید باید با آنچه که از آن می‌ترسید روبه‌رو شوید و خودتان را مجبور کنید که با آن مواجه شوید. پس چیزهایی که از آن‌ها می‌ترسم، مثل سفرهای جذب دانشجو و سخنرانی برای بازیکنان، باید با آن‌ها روبه‌رو شوم و از پسشان برآیم. باید آن‌ها را انجام دهم و با آن‌ها مواجه شوم. این ایده‌ای جدید است، نمی‌دانم نظر شما چیست، اما برای من خیلی منطقی است.

چند ثانیه بعد، از آن لحظات در درمان بود که به‌طور دقیقی آگاه بودم که با چه انتخاب‌هایی روبه‌رو هستم و هر انتخاب چه پیامدهای متفاوتی دارد. اینجا مراجع من پیشنهاد می‌کرد که دقیقاً همان کاری را انجام دهد که من ۱۶ هفته بود سعی می‌کردم او را به انجامش وادار کنم، اما تاکنون موفق نشده بودم. اما به نظر می‌رسید که او هیچ آگاهی‌ای نداشت که من این را پیشنهاد کرده‌ام! آیا باید بپرسم که آیا این واقعاً با آنچه که ما صحبت کرده بودیم تفاوتی دارد یا به نحوی دیگر به شباهت بین ایده‌های ویکس و خودم اشاره کنم؟ هدف از این نوع مداخله، البته، این نبود که او قدردان کار من باشد. بلکه هدف ایجاد فضایی برای بررسی تمایل او به تأثیرپذیری از یک کتاب غیرشخصی، اما نه از یک فرد دیگر بود.

از طرف دیگر، در طول چند ثانیه‌ای که برای پاسخ دادن داشتم، فکر می‌کردم که بالاخره در مورد وظایف درمانی به توافق رسیده‌ایم. او ظاهراً از من تأثیر گرفته بود، حتی اگر خودش متوجه نباشد. او قبلاً به چنین مداخلات اکتشافی پاسخ خوبی نداده بود، بنابراین با اشاره به سبک شخصیتی‌اش، خطر انحراف به یک بحث غیرمولد را به‌وجود می‌آوردم. یا ممکن بود او به‌سادگی حرف‌های مرا پردازش نکند.

این تقریباً تمام زمانی بود که برای فکر کردن داشتم قبل از اینکه پاسخ دهم.

شاید به‌خاطر پایه‌ام در درمان شناختی، تصمیم گرفتم که در روحیه همکاری، فعلاً به اهداف توافق‌شده‌مان پایبند بمانم. بنابراین گفتم: «به نظر من عالی است. می‌خواهید چگونه شروع کنید؟»

از آن زمان تاکنون، بارها به این انتخاب فکر کرده‌ام. شاید فرصتی برای انجام کاری مهم را از دست داده باشم. با این حال، نمی‌دانم که آیا در آن نقطه از درمان می‌توانست خیلی پیش برود. احتمال زیادی وجود داشت که مقاومت او در برابر تأثیرات بین‌فردی یک مشکل واقعی در ایجاد رابطه صمیمی با یک زن باشد. اگر چنین مسئله‌ای را برای ارتباط با مقاومت او در برابر تأثیرات من داشتم، می‌توانستیم با آن پیشرفت زیادی کنیم. اما چنین زمینه‌ای برای قرار دادن آن نداشتم؛ او قطعاً نگرانی‌هایش درباره سبک بین‌فردی خود را بیان نکرده بود. بنابراین، این موضوع از ناکجا ظاهر می‌شد. ممکن بود برای او انتقادی و کنترل‌کننده به‌نظر برسد و او ممکن بود در برابر آن مقاومت کند، به‌طور نامعقولی تمرکز درمانی را که در پی آن بودیم، منحرف کند.

تصمیم گرفتم به‌دنبال فرصت‌هایی بگردم تا او را به بررسی مقاومتش در برابر تأثیرات جلب کنم. با توجه به کاری که انجام می‌دادیم، او از آن نقطه به بعد پیشرفت بزرگی داشت. او واقعاً آماده بود تا با آنچه که از آن می‌ترسید مواجه شود. با درک جدیدی از فرآیندهای شناختی‌اش، این مواجهه‌ها بسیار موفقیت‌آمیز بودند. او به یک سفر جذب دانشجو رفت و آن را آن‌قدر خوب مدیریت کرد که ورزشکار، که توسط مدارس فوتبال بهتر نیز جذب شده بود، با این حال برنامه او را انتخاب کرد. او شروع به انجام سخنرانی‌های کوتاه در رختکن پس از تمرین کرد و به تدریج از مربی خواست که قبل از ورود تیم به میدان برای بازی، سخنرانی کند. وقتی او آن سخنرانی را انجام داد، بر آنچه که می‌خواست بگوید و بر چهره‌های بازیکنان تمرکز کرد، نه بر اضطراب خودش، و دید که هیجان‌زده می‌شود نه مضطرب. آن‌ها بازی را بردند.

نتیجه و پیش‌آگهی

امیدوار بودم که بتوانم بیشتر با او کار کنم، از تمایل اولیه‌اش برای کار شناختی بر اضطراب اجتماعی‌اش به مسائل سبک بین‌فردی بیشتر بپردازم، اما فرصت این کار را نداشتم. با مهارت‌ها و اعتماد به نفس جدیدش، سرانجام به هدف بزرگش رسید: او شغل مربی اصلی را گرفت. مدرسه‌ای که او به آنجا رفت صدها مایل دورتر بود، بنابراین ما مجبور به خاتمه درمان شدیم. جالب اینکه، پیشرفت ما باعث شد که نتوانیم به برخی از مسائل مهم بپردازیم، اما او را به یک همکار در نزدیکی شغل جدیدش معرفی کردم.

_____________________________________

فرم کوتاه پرسشنامه افسردگی بک 857
بیوتلر، ال. ای.، اسکوجین، اف.، کرکیش، پ.، شرتل، د.، کوربیشلی، ای.، همبلین، د.، مریدیت، ک.، پاتر، آر.، بامفورد، سی. آر.، و لوینسون، ای. آی. (1987). گروه‌درمانی شناختی و آلپرازولام در درمان افسردگی در بزرگسالان مسن. مجله مشاوره و روان‌شناسی بالینی، 55، 550-556.
گالاگر، دی.، برکنریج، ج.، استینمتز، ج.، و تامپسون، ال. (1983). پرسشنامه افسردگی بک و معیارهای تشخیصی پژوهش: همخوانی در جمعیت مسن‌تر. مجله مشاوره و روان‌شناسی بالینی، 51، 945-946.
گالاگر، دی.، نس، ج.، و تامپسون، ال. (1982). اعتبار پرسشنامه افسردگی بک در بزرگسالان مسن. مجله مشاوره و روان‌شناسی بالینی، 50، 152-153.
هامیلتون، ام. (1960). مقیاس ارزیابی افسردگی. مجله عصب‌شناسی، جراحی عصب و روان‌پزشکی، 23، 56-62.
رینولدز، اس. ام.، و گولد، جی. دبلیو. (1981). بررسی روان‌سنجی نسخه استاندارد و کوتاه پرسشنامه افسردگی بک. مجله مشاوره و روان‌شناسی بالینی، 49، 306-307.
اسکوجین، اف.، استوراندت، ام.، و لون، ال. (1985). آموزش مهارت‌های حافظه، شکایات حافظه و افسردگی در بزرگسالان مسن. مجله پیرشناسی، 40، 562-568.
تامپسون، ال. دبلیو.، گالاگر، دی.، و برکنریج، ج. (1987). اثربخشی مقایسه‌ای روان‌درمانی‌ها برای سالمندان افسرده. مجله مشاوره و روان‌شناسی بالینی، 55، 385-390.
یسویج، جی. ای.، برینک، تی. ال.، رز، تی. ال.، لام، او.، هوانگ، وی.، ادی، ام.، و لیریر، و. او. (1983). توسعه و اعتبارسنجی مقیاس غربالگری افسردگی سالمندان: گزارش اولیه. مجله پژوهش‌های روان‌پزشکی، 17، 37-49.

دو روش ارزیابی خودشیفتگی: مقایسه بین تست فرافکنی خودشیفتگی (N-P) و پرسشنامه شخصیت خودشیفتگی (NPI)
دنیس جی. شالمن و جورج آر. فرگوسن دانشگاه فوردهم
کالج در مرکز لینکلن

دانشجویان دوره مقدماتی روان‌شناسی (N=75) تست فرافکنی خودشیفتگی (N-P) را که از آن‌ها می‌خواهد دو کارت TAT و دو خاطره از کودکی خود را توصیف کنند، انجام دادند. پروتکل‌ها با استفاده از معیارهایی که از بخش DSM-III توصیف کننده اختلال شخصیت خودشیفتگی اقتباس شده بود، نمره‌گذاری شدند. بر اساس این نمرات، خودشیفته‌های بالا و پایین (N=16) برای مطالعه بیشتر انتخاب شدند. این افراد توسط یک کلینیسین مجرب که از عملکرد آن‌ها در تست N-P بی‌اطلاع بود، مصاحبه شدند. مصاحبه‌کننده هر فرد را به‌عنوان خودشیفته بالا یا پایین ارزیابی کرد. پس از مصاحبه، از فرد پرسشنامه شخصیت خودشیفتگی (NPI) گرفته شد. نتایج نشان داد که رابطه معنادار آماری بین ارزیابی مصاحبه خودشیفتگی و N-P (p<.01)، NPI (p<.05) و عامل خودجذبی/تحسین خود (p<.05) وجود دارد. محدودیت‌ها و پیامدهای این داده‌ها مورد بحث قرار گرفته است. نتیجه‌گیری شد که هر دو روش به‌عنوان ابزارهای مفید در تحقیقات علمی دقیق در مورد مسائل بالینی و نظری مهم مرتبط با خودشیفتگی نشان می‌دهند.

بحث فعال و روزافزونی در ادبیات روان‌شناسی غیرعادی در مورد اتیولوژی و درمان اختلال شخصیت خودشیفتگی وجود دارد. طی ۲۰ سال گذشته، دیدگاه‌های بسیار متفاوتی پدید آمده است. توصیفی از دیدگاه‌های اصلی اتیولوژیک معاصر به‌شرح زیر است:
۱. روتشتاین (۱۹۷۹)، در نظریه‌ای که به‌شدت بر اصول روان‌کاوی کلاسیک تکیه دارد، پیشنهاد می‌کند که اگرچه عوامل پیش‌ادیپیال همچنان مهم هستند، اما آرزوهای ادیپی خودشیفته و گناه ناشی از آن‌ها از نظر اتیولوژیک مهم هستند.
۲. مسترسون (۱۹۸۱)، در دیدگاهی که تحت تأثیر روان‌شناسی ایگوی آمریکایی است، فرض می‌کند که خودشیفتگی ناشی از توقف‌های رشدی است که در طول پیوستار جدایی-فردیت رخ می‌دهد.
۳. کوهوت (۱۹۸۴) و کوهوت و ولف (۱۹۷۸) اتیولوژی خودشیفتگی را به توقف رشدی در بازنمایی خود نسبت می‌دهند که به‌دلیل ناکامی در عملکردهای بازتاب‌دهی و/یا آرمانی والدین رخ می‌دهد.
۴. کرنبرگ (۱۹۷۵، ۱۹۷۶) مطرح می‌کند که مسئله اصلی خشم دهانی خودشیفته است. این اختلال ناشی از تجلی دفاع‌های ابتدایی در برابر این خشم دهانی است، مانند شکافتن، آرمانی‌سازی ابتدایی، کاهش ارزش و به‌ویژه بزرگ‌منشی.

در ادبیات روان‌شناسی غیرعادی، بحث فزاینده و فعالی پیرامون اتیولوژی و درمان اختلال شخصیت خودشیفتگی وجود دارد. طی ۲۰ سال گذشته، دیدگاه‌های بسیار متنوعی پدیدار شده است. در اینجا توصیفی از دیدگاه‌های اصلی معاصر در مورد اتیولوژی ارائه شده است:

۱. روتشتاین (۱۹۷۹)، در نظریه‌ای که به‌شدت بر اصول روان‌کاوی کلاسیک تکیه دارد، پیشنهاد می‌کند که اگرچه عوامل پیش‌ادیپیال همچنان مهم هستند، اما آرزوهای ادیپی خودشیفته و گناه ناشی از آن‌ها از نظر اتیولوژیک اهمیت دارند.
۲. مسترسون (۱۹۸۱)، در دیدگاهی که تحت تأثیر روان‌شناسی ایگوی آمریکایی است، فرض می‌کند که خودشیفتگی ناشی از توقف‌های رشدی است که در طول پیوستار جدایی-فردیت رخ می‌دهد.
۳.

کوهوت (۱۹۸۴) و کوهوت و ولف (۱۹۷۸) اتیولوژی خودشیفتگی را به توقف رشدی در بازنمایی خود نسبت می‌دهند که به‌دلیل ناکامی در عملکردهای بازتاب‌دهی و/یا آرمانی والدین رخ می‌دهد.
۴. کرنبرگ (۱۹۷۵، ۱۹۷۶) مطرح می‌کند که مسئله اصلی خشم دهانی خودشیفته است. این اختلال ناشی از تجلی دفاع‌های ابتدایی در برابر این خشم دهانی است، مانند شکافتن، آرمانی‌سازی ابتدایی، کاهش ارزش و به‌ویژه بزرگ‌منشی.
۵. میلون (۱۹۸۱) در نظریه‌ای که مبتنی بر اصول روان‌کاوی نیست، بلکه از نظریه یادگیری اجتماعی سرچشمه می‌گیرد، پیشنهاد می‌کند که عامل ایجاد خودشیفتگی، عدم پاسخگویی والدین نیست، بلکه بیش‌پاسخگویی غیرواقعی و آرمانی‌سازی کودک توسط والدین است.

برای مقایسه و تقابل این دیدگاه‌های متفاوت، به مقالات گلدستاین (۱۹۸۵)، کوهوت (۱۹۷۹)، مندلسون و سیلورمن (۱۹۸۷)، و شالمن (۱۹۸۶) مراجعه کنید. اگرچه این بحث همچنان ادامه دارد، تحقیقات تجربی کمی در مورد پرسش‌های مرتبط با این اختلال انجام شده است. در واقع، استدلال هر دیدگاه خاص صرفاً بر اساس موارد مورد استناد و قانع‌کنندگی و تأثیر سیاسی مدافع آن استوار است. فیشر و گرینبرگ (۱۹۷۷) در بررسی پژوهش‌های روان‌کاوی، این مقاومت روان‌کاوی در آزمایش نظریه خود از طریق روش‌هایی که امکان کنترل و تکرار را فراهم می‌آورد، مشاهده کردند. آن‌ها نتیجه می‌گیرند که این امر به روان‌کاوی آسیب می‌رساند زیرا دگماتیسم نظری و بالینی را در این رشته تشویق می‌کند.

برای توسعه یک علم روان‌کاوی، که در آن فرضیه‌های اصلی و دیدگاه‌های متفاوت به‌صورت تجربی آزموده می‌شوند، محقق باید به ابزارهایی دسترسی داشته باشد که از نظر قابلیت اطمینان، اعتبار و اهمیت روان‌پویشی مناسب نشان داده شده‌اند.

این مقاله داده‌های حاصل از مطالعه ویژگی‌های روان‌سنجی دو روش ارزیابی خودشیفتگی را ارائه می‌دهد. تست فرافکنی خودشیفتگی (N-P) و پرسشنامه شخصیت خودشیفتگی (NPI) مقایسه می‌شوند. هر دو ابزار (الف) از نظر قابلیت اطمینان و اعتبار خود امیدبخش نشان داده شده‌اند (امونز، ۱۹۸۷؛ شالمن، مک‌کارتی و فرگوسن، در دست چاپ)؛ و (ب) مدل‌سازی ساخت و نمره‌گذاری خود را بر اساس معیارهای تشخیصی استاندارد شده DSM-III (انجمن روان‌پزشکی آمریکا، ۱۹۸۰، صص. ۳۱۵-۳۱۷) انجام داده‌اند. این شباهت‌ها و همچنین تفاوت عمده بین این دو روش ارزیابی خودشیفتگی (یعنی فرافکنی در مقابل پرسشنامه خودسنجی) زمینه‌ای حاصلخیز برای مقایسه روان‌سنجی فراهم می‌کنند.

ارزیابی فرافکنی خودشیفتگی و تست N-P
چهار مطالعه از تکنیک‌های فرافکنی برای بررسی خودشیفتگی استفاده کرده‌اند. گرایدن (۱۹۵۸) از تست تصویری بلکی برای ارزیابی خودشیفتگی و متغیرهای دیگر استفاده کرد. او یک ارتباط مثبت بین هیپوکندریا، احساس گناه و خودشیفتگی پیدا کرد. در یک مطالعه که از تست تصویری بلکی و همچنین سه کارت TAT استفاده کرد، یانگ (۱۹۵۹) رابطه فرضی بین سطح خودشیفتگی و روان‌پریشی را تأیید کرد. این مطالعه نتیجه گرفت که بر اساس ارزیابی فرافکنی خودشیفتگی، اسکیزوفرنیک‌ها خودشیفتگی بیشتری نسبت به نوروتیک‌ها نشان دادند و نوروتیک‌ها خودشیفتگی بیشتری نسبت به گروه کنترل نرمال نشان دادند.

اگزنر (۱۹۶۹)، در تلاشی برای طبقه‌بندی خودشیفتگی، تست تکمیل جمله‌ای از خودمحوری را به ۱،۵۴۷ نفر داد، که از میان آن‌ها ۴۰ نفر خودمحورترین و ۴۰ نفر کمتر خودمحور انتخاب شدند. تست‌های تحقیقاتی به این افراد داده شد. نتایج نشان داد که تفاوت‌های معناداری بین پاسخ‌های روشاخ دو گروه در بعد بازتاب و همچنین متغیرهای دیگر وجود داشت. بازتاب به فراوانی اظهارات آزمودنی‌ها اشاره دارد که آن‌ها تصاویر آینه‌ای یا بازتاب‌های واقعی را در محرک‌ها می‌بینند. خودشیفته‌های بالا در پاسخ‌هایشان بازتاب بیشتری داشتند.

هاردر (۱۹۷۹) قابلیت اطمینان و اعتبار تکنیک‌های فرافکنی را در ارزیابی چیزی که او به آن “خودشیفتگی جاه‌طلبانه” می‌گفت، آزمایش کرد. در مطالعه او، خاطرات اولیه و پاسخ‌های TAT و روشاخ از ۴۰ نفر جمع‌آوری شد. این‌ها بر اساس نظریه ریچ (۱۹۳۳) درباره شخصیت خودشیفته فالیک نمره‌گذاری شدند. بر اساس اظهارات خود آزمودنی، او به‌عنوان خودشیفته بالا یا پایین طبقه‌بندی شد. به‌عنوان یک تست معیار دوم، محقق آزمودنی را بر اساس تماسی که با هر یک از آن‌ها داشت، به‌عنوان خودشیفته بالا یا پایین طبقه‌بندی کرد. نتایج نشان داد که تست‌های فرافکنی از قابلیت اطمینان و اعتبار کافی برخوردار هستند.

این مطالعات نشان می‌دهند که امکان دستیابی به قابلیت اطمینان و اعتبار کافی هنگام ارزیابی خودشیفتگی از طریق فرافکنی وجود دارد.

تست N-P یک ابزار ارزیابی چهار قسمتی است. همه این قسمت‌ها می‌توانند به‌صورت فردی یا گروهی اجرا شوند. ابتدا از آزمودنی‌ها خواسته می‌شود که توصیف‌هایی از دو کارت TAT (کارت ۱ و کارت ۱۳MF) بنویسند.

این کارت‌ها انتخاب شدند زیرا توسعه‌دهندگان توافق داشتند که این محرک‌ها به‌شدت محتوای خودشیفتگی را تحریک می‌کنند. در کارت ۱، یک پسر با ویولن نشان داده شده است. در کارت ۱۳MF، زنی دیده می‌شود که در تخت خوابیده و مردی در نزدیکی ایستاده است. سپس، از آزمودنی‌ها خواسته می‌شود که توصیف‌هایی از اولین خاطره کودکی خود و برجسته‌ترین خاطره کودکی دیگرشان بنویسند. این فرآیند کامل ۳۰ دقیقه طول می‌کشد.

پروتکل‌ها جمع‌آوری، جدا و کدگذاری می‌شوند تا ارزیابی‌های کور را تضمین کنند.

هر یک از پروتکل‌ها بر اساس معیارهایی که از بخش DSM-III مربوط به اختلال شخصیت خودشیفتگی اقتباس شده‌اند، نمره‌گذاری می‌شوند (به انجمن روان‌پزشکی آمریکا، ۱۹۸۰، صص. ۳۱۵-۳۱۷ مراجعه کنید). این روش نمره‌گذاری شامل ارزیابی هر یک از شش معیار به‌عنوان ۰، ۱ یا ۲ بسته به اینکه این معیار چقدر در پروتکل واضح است، می‌شود.

معیارهای نمره‌گذاری به شرح زیر هستند:
۱. بزرگ‌نمایی یا خیال‌پردازی‌های عشق آرمانی، زیبایی کامل، یا موفقیت نامحدود یا غیرواقعی.
2. آرمانی‌سازی و/یا تحقیر دیگران.
3. احساس استحقاق یا بهره‌برداری بین‌فردی.
4. عدم همدلی.
5. حساسیت بیش از حد به انتقاد، یعنی خشم یا سردی در پاسخ به انتقاد یا بی‌تفاوتی دیگران.
6. نیاز به توجه و/یا تحسین.

نمره کلی خودشیفتگی آزمودنی از جمع نمرات به‌دست‌آمده از دو کارت TAT و دو پاسخ خاطره اولیه حاصل می‌شود . برای توصیف کامل روش‌های اجرا و نمره‌گذاری، به شالمن و مک‌کارتی (۱۹۸۶) مراجعه کنید.

در اولین مطالعه گزارش‌شده که از ابزار N-P استفاده کرد، شالمن و همکاران (۱۹۸۸) پروتکل‌های N-P را از ۶۷ دانشجوی روان‌شناسی مقدماتی جمع‌آوری کردند. بر اساس این نمرات، خودشیفته‌ترین و کم‌خودشیفته‌ترین آزمودنی‌ها (N=16) برای مصاحبه فردی توسط یک کلینیسین که از نمره N-P آزمودنی‌ها بی‌اطلاع بود، انتخاب شدند. بر اساس این مصاحبه، کلینیسین آزمودنی را به‌عنوان خودشیفته بالا یا پایین ارزیابی کرد.

توافق بین داوران فراتر از سطح معناداری ۰.۰۵ نشان‌دهنده قابلیت اطمینان این ابزار بود. علاوه بر این، اعتبار بالینی N-P با دستیابی به ۸۵٪ توافق طبقه‌بندی برای N-P و نمرات مصاحبه خودشیفتگی (۰.۰۱<) نشان داده شد.

روش‌های ارزیابی خودشیفتگی و پرسشنامه NPI
چهار پرسشنامه برای ارزیابی خودشیفتگی توسعه یافته است. اشبی (۱۹۷۹) گزارش داد که یک زیرمقیاس ۱۹ آیتمی اختلال شخصیت خودشیفتگی در MMPI ایجاد کرده است. این مقیاس توسط سولومون (۱۹۸۲) اعتبارسنجی شد، که دریافت افرادی که نمره بالایی در خودشیفتگی داشتند، در روابط کمتر رضایت‌بخش دخیل بودند و کابوس‌های بیشتری نسبت به افرادی که نمره پایینی در این مقیاس داشتند، تجربه کردند. میلون (۱۹۸۲) پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون را توسعه داد، یک پرسشنامه ۴۴ آیتمی درست/غلط که از معیارهای DSM-III مشتق شده بود. این پرسشنامه می‌تواند برای اختلال شخصیت خودشیفتگی و همچنین دسته‌های بالینی دیگر نمره‌گذاری شود. فریز و ارسکین (۱۹۸۴) پرسشنامه‌ای را توسعه دادند که خودمحوری را ارزیابی می‌کند، که آن‌ها آن را به‌عنوان یک سبک شناختی مرتبط با خودشیفتگی تعریف کردند.

داده‌های محدود اعتبار برای هر یک از این پرسشنامه‌ها موجود است.

اکثر مطالعاتی که از پرسشنامه‌ها برای ارزیابی خودشیفتگی استفاده کرده‌اند، از پرسشنامه شخصیت خودشیفتگی (NPI) استفاده کرده‌اند. NPI یک پرسشنامه ۵۴ آیتمی انتخاب اجباری است که توسط رسکین و هال (۱۹۷۹) توسعه یافته است. آیتم‌ها برای تطابق با معیارهای DSM-III برای اختلال شخصیت خودشیفتگی انتخاب شده‌اند. NPI طراحی شده است تا جنبه‌های خودشیفتگی شخصیت سالم علاوه بر آسیب‌شناسی شخصیت خودشیفته را ارزیابی کند.

پاسخ‌دهنده ملزم به انتخاب یکی از دو گزینه برای هر آیتم است. گزینه‌ها به‌عنوان خودشیفته یا غیرخودشیفته نمره‌گذاری می‌شوند. دو نمونه آیتم به‌شرح زیر است:
۱. (الف) چیزهای زیادی وجود دارد که می‌توانم از دیگران یاد بگیرم؛ یا (ب) مردم می‌توانند چیزهای زیادی از من یاد بگیرند.
2. (الف) اصرار دارم که احترامی که به من بدهکار است، دریافت کنم؛ یا (ب) معمولاً احترامی را که سزاوارش هستم، دریافت می‌کنم.

قابلیت اطمینان NPI مناسب است. رسکین و هال (۱۹۷۹) قابلیت اطمینان نیمه‌نمره‌ای را برابر با ۰.۸۰ یافتند. آزمون قابلیت اطمینان سخت‌تری نیز انجام شد. رسکین و هال (۱۹۸۱) دو نسخه از NPI را با فاصله ۸ هفته به ۶۹ دانشجوی کارشناسی ارائه دادند. ضریب قابلیت اطمینان بازآزمایی نسخه جایگزین به‌دست‌آمده ۰.۷۲ بود.

نمونه‌ای از شواهد اعتبار برای NPI به‌شرح زیر است:
۱. صد و شصت و چهار دانشجوی کارشناسی NPI و مقیاس‌های شخصیت آیزنک را دریافت کردند. نمرات NPI به‌طور معناداری با برون‌گرایی و روان‌پریشی در آیزنک و همچنین این ویژگی‌ها به‌صورت ترکیبی مرتبط بود (رسکین و هال، ۱۹۸۱).

فردی که این ویژگی‌های ترکیبی را دارد، به‌صورت «نمایشی… اما در عین حال عمدتاً منزوی، خودمحور و جذب‌شده و فاقد همدلی» توصیف می‌شود (ص. ۱۶۰).
۲. شصت و دو آزمودنی که در یک پروژه تحقیقاتی یک‌ترمی شرکت کردند، یکدیگر را از نظر خودشیفتگی ارزیابی کردند. این ارزیابی‌های همسالان با نمرات NPI همبستگی ۰.۶۲ (p < .001) داشت (امونز، ۱۹۸۴).
۳. شصت دانشجوی کارشناسی NPI و سه مقیاس همدلی را دریافت کردند. رابطه معکوس معناداری بین نمرات NPI و دو ارزیابی همدلی یافت شد (واتسون، گریشام، تراتر، و بیدرمن، ۱۹۸۴).

در ادبیات روانشناسی نابهنجار، بحث‌های زیادی پیرامون علت‌شناسی و درمان اختلال شخصیت خودشیفته وجود دارد. در طول ۲۰ سال گذشته، دیدگاه‌های بسیار متفاوتی پدید آمده‌اند. شرحی از مهم‌ترین دیدگاه‌های علت‌شناسی معاصر به شرح زیر است:

1. روثستاین (۱۹۷۹)، در نظریه‌ای که به شدت بر اصول روانکاوی کلاسیک تکیه دارد، پیشنهاد می‌دهد که هرچند عوامل پیش‌اودیپی مهم باقی می‌مانند، آرزوهای اودیپی خودشیفته و گناه ناشی از آن از نظر علت‌شناسی اهمیت دارند.
2. مسترسون (۱۹۸۱)، در دیدگاهی که تحت تأثیر روانشناسی خود آمریکایی است، فرض می‌کند که خودشیفتگی ناشی از توقف‌های رشدی است که در طول پیوستار جدایی-فردیت رخ می‌دهند.
3. کهوت (۱۹۸۴) و کهوت و وولف (۱۹۷۸) علت خودشیفتگی را به توقف رشدی در بازنمایی خود نسبت می‌دهند که به دلیل نقص در وظایف بازتابی و/یا آرمانی‌سازی والدین رخ می‌دهد.
4. کرنبرگ (۱۹۷۵، ۱۹۷۶) معتقد است که مسئله اصلی خشم دهانی خودشیفته است. این اختلال ناشی از بروز دفاع‌های ابتدایی در برابر این خشم دهانی است، مانند جداسازی، آرمانی‌سازی ابتدایی، کم‌ارزش‌سازی و به ویژه بزرگ‌منشی.

5. در نظریه‌ای که بر اصول روانکاوی استوار نیست، بلکه از نظریه یادگیری اجتماعی ناشی می‌شود، میلون (۱۹۸۱) پیشنهاد می‌دهد که علت خودشیفتگی نه واکنش کمتر والدین، بلکه واکنش بیش از حد و آرمانی‌سازی غیرواقعی والدین نسبت به کودک است.

برای مقالاتی که این دیدگاه‌های مختلف را مقایسه و تحلیل می‌کنند، به گلدستاین (۱۹۸۵)، کهوت (۱۹۷۹)، مندلسون و سیلورمن (۱۹۸۷) و شولمن (۱۹۸۶) مراجعه کنید. هرچند این جنجال همچنان ادامه دارد، تحقیقات تجربی کمی در مورد سؤالات مرتبط با این اختلال انجام شده است. در واقع، هر دیدگاه خاصی تنها به موارد ذکر شده و قدرت استدلال و نفوذ سیاسی مدافع خود متکی است. در بررسی تحقیقات روانکاوی، فیشر و گرینبرگ (۱۹۷۷) مشاهده می‌کنند که روانکاوی به روش‌هایی که اجازه کنترل و تکرار را می‌دهند، مقاومت می‌کند. آن‌ها نتیجه می‌گیرند که این امر به روانکاوی آسیب می‌زند، زیرا دگماتیسم نظری و بالینی را در این رشته تشویق می‌کند.

برای توسعه علمی روانکاوی، که در آن فرضیه‌های اصلی و دیدگاه‌های مختلف به صورت تجربی آزمون شوند، پژوهشگر باید به ابزارهایی دسترسی داشته باشد که از نظر اعتبار، پایایی و اهمیت روان‌پویشی کافی باشند.

این مقاله داده‌هایی از مطالعه خواص روان‌سنجی دو روش ارزیابی خودشیفتگی ارائه می‌دهد. آزمون فرافکن خودشیفتگی (N-P) و پرسشنامه شخصیت خودشیفته (NPI) مقایسه می‌شوند. هر دو روش (الف) از نظر پایایی و اعتبار امیدوارکننده بوده‌اند (اِمونز، ۱۹۸۷؛ شولمن، مک‌کارتی و فرگوسن، در دست چاپ)؛ و (ب) در ساخت و امتیازدهی به معیارهای تشخیصی استاندارد DSM-III (انجمن روانپزشکی آمریکا، ۱۹۸۰، صص ۳۱۵-۳۱۷) تکیه دارند. این شباهت‌ها و تفاوت‌های عمده بین این دو روش ارزیابی خودشیفتگی (یعنی فرافکن در مقابل پرسشنامه خودگزارشی)، مقایسه روان‌سنجی پرباری را فراهم می‌کند.

ارزیابی فرافکن خودشیفتگی و N-P
چهار مطالعه با استفاده از تکنیک‌های فرافکن، خودشیفتگی را بررسی کرده‌اند. گرایدن (۱۹۵۸) از آزمون تصویر بلکی برای ارزیابی خودشیفتگی و متغیرهای دیگر استفاده کرد. او ارتباط مثبت بین خودبیمارانگاری، احساس گناه و خودشیفتگی را یافت. در مطالعه‌ای که از آزمون تصویر بلکی و سه کارت TAT استفاده کرده بود، یانگ (۱۹۵۹) رابطه فرضی بین سطح خودشیفتگی و روان‌نژندی را تأیید کرد. این مطالعه نتیجه گرفت که بر اساس ارزیابی فرافکن خودشیفتگی، اسکیزوفرنیک‌ها خودشیفتگی بیشتری نسبت به روان‌نژندها و روان‌نژندها خودشیفتگی بیشتری نسبت به کنترل‌های عادی نشان دادند.

اِکس‌نر (۱۹۶۹)، در تلاشی برای طبقه‌بندی خودشیفتگی، یک آزمون تکمیل جمله برای خودمحوری به ۱،۵۴۷ نفر داد، که از میان آن‌ها ۴۰ نفر بیشترین و ۴۰ نفر کمترین خودمحوری را داشتند. آزمون‌های تحقیقاتی به این افراد ارائه شد. نتایج نشان داد که تفاوت‌های قابل توجهی بین پاسخ‌های رورشاخ دو گروه در بُعد بازتاب و سایر متغیرها وجود دارد. بازتاب به تعداد اظهارات شرکت‌کنندگان اشاره دارد که می‌گویند تصاویر آینه‌ای یا بازتاب‌های واقعی در محرک‌ها می‌بینند.

افراد با خودشیفتگی بالا بازتاب بیشتری در پاسخ‌های خود داشتند.

هاردر (۱۹۷۹) پایایی و اعتبار تکنیک‌های فرافکن را در ارزیابی آنچه که او به عنوان “خودشیفتگی جاه‌طلبانه” می‌نامید، آزمود. در مطالعه او، خاطرات اولیه و پاسخ‌های TAT و رورشاخ از ۴۰ نفر جمع‌آوری شد. این‌ها طبق نظریه شخصیت خودشیفته فالیک ریچ (۱۹۳۳) نمره‌گذاری شدند. بر اساس خودگزارش‌های شرکت‌کننده، او به عنوان خودشیفته بالا یا پایین طبقه‌بندی شد. به عنوان آزمون معیار دوم، محقق شرکت‌کننده را بر اساس تماسی که با هر یک از آن‌ها داشت، به عنوان خودشیفته بالا یا پایین طبقه‌بندی کرد. نتایج نشان داد که آزمون‌های فرافکن از پایایی کافی و اعتبار برای این معیارها برخوردار هستند.

این مطالعات نشان می‌دهد که می‌توان به میزان کافی از پایایی و اعتبار در ارزیابی خودشیفتگی به وسیله ابزارهای فرافکن دست یافت. آزمون N-P شامل چهار بخش است. تمام این بخش‌ها می‌توانند به صورت فردی یا گروهی انجام شوند. ابتدا، از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شود که توصیفاتی از دو کارت TAT (کارت 1 و کارت 13MF) بنویسند. این کارت‌ها به این دلیل انتخاب شدند که توسعه‌دهندگان معتقد بودند این محرک‌ها به شدت محتوای خودشیفته را برمی‌انگیزند. در کارت 1، یک پسر با یک ویولن به تصویر کشیده شده است. در کارت 13MF، یک زن در حال خوابیدن در تخت با مردی که در نزدیکی ایستاده است، مشاهده می‌شود. سپس، از شرکت‌کنندگان خواسته شد که توصیفاتی از اولین خاطره کودکی و برجسته‌ترین خاطره دیگر کودکی خود بنویسند. این کل فرآیند 30 دقیقه طول می‌کشد.

پروتکل‌ها جمع‌آوری، جدا و کدگذاری می‌شوند تا امتیازدهی کور به اطمینان حاصل شود. هر یک از پروتکل‌ها بر اساس معیارهایی که از بخش مربوط به اختلال شخصیت خودشیفته در DSM-III اقتباس شده‌اند، نمره‌دهی می‌شوند (نگاه کنید به انجمن روانپزشکی آمریکا، ۱۹۸۰، صفحات ۳۱۵-۳۱۷). این روش نمره‌دهی شامل ارزیابی هر یک از شش معیار به صورت ۰، ۱ یا ۲ بسته به اینکه این معیار چقدر در پروتکل آشکار است، می‌باشد.

معیارهای نمره‌دهی به شرح زیر است:
1. بزرگ‌منشی یا خیالات عشق آرمانی، زیبایی کامل، یا موفقیت نامحدود یا غیرواقعی.
2. آرمانی‌سازی و/یا کم‌ارزش‌سازی افراد.
3. احساس استحقاق یا بهره‌کشی بین‌فردی.
4. فقدان همدلی.
5. حساسیت بیش از حد به انتقاد، یعنی خشم یا خونسردی در پاسخ به انتقاد یا بی‌تفاوتی دیگران.
6. نیاز به توجه و/یا تحسین.

امتیاز کلی خودشیفتگی شرکت‌کننده از مجموع امتیازهای دو کارت TAT و دو پاسخ مربوط به خاطرات اولیه به دست می‌آید. برای توضیحات کامل درباره روش‌های اجرایی و نمره‌دهی، به شولمن و مک‌کارتی (۱۹۸۶) مراجعه کنید.

در اولین مطالعه‌ای که از ابزار N-P استفاده کرد، شولمن و همکاران (۱۹۸۸) پروتکل‌های N-P را از ۶۷ دانشجوی روانشناسی مقدماتی جمع‌آوری کردند. بر اساس این امتیازها، خودشیفته‌ترین و کم‌خودشیفته‌ترین شرکت‌کنندگان (N = 16) انتخاب شدند تا به طور فردی توسط یک متخصصی که از امتیاز N-P شرکت‌کننده بی‌اطلاع بود، مصاحبه شوند. بر اساس این مصاحبه، متخصص شرکت‌کننده را به عنوان خودشیفته بالا یا پایین ارزیابی کرد.

توافق‌های بین‌قضاوتی فراتر از سطح معنی‌داری 0.05 نشان‌دهنده پایایی این ابزار بود. علاوه بر این، اعتبار بالینی N-P با دستیابی به 85% توافق طبقه‌بندی برای N-P و ارزیابی‌های مصاحبه‌ای خودشیفتگی تأیید شد (P < .01).

ارزیابی خودشیفتگی به روش‌های پرسشنامه‌ای و NPI
چهار پرسشنامه برای ارزیابی خودشیفتگی توسعه یافته‌اند. اشبی (۱۹۷۹) گزارش داد که زیرمقیاس اختلال شخصیت خودشیفته شامل ۱۹ آیتم از MMPI توسعه یافته است. این مقیاس توسط سولومون (۱۹۸۲) اعتبارسنجی شد که یافت آن‌هایی که در خودشیفتگی نمره بالا کسب کردند، در روابط خود کمتر راضی بودند و کابوس‌های بیشتری نسبت به افرادی که در این مقیاس نمره پایین داشتند، تجربه کردند. میلون (۱۹۸۲) پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون را توسعه داد، یک پرسشنامه ۴۴ آیتمی درست-نادرست که از معیارهای DSM-III استخراج شده است. این پرسشنامه می‌تواند برای ارزیابی اختلال شخصیت خودشیفته و همچنین دسته‌های بالینی دیگر استفاده شود. فارس و ارسکین (۱۹۸۴) پرسشنامه‌ای توسعه دادند که خودشیفتگی را ارزیابی می‌کند، که آن‌ها آن را به عنوان یک سبک شناختی مرتبط با خودشیفتگی تعریف می‌کنند.

اطلاعات محدودی از اعتبار هر یک از این پرسشنامه‌ها در دسترس است. اکثر مطالعاتی که از پرسشنامه‌ها برای ارزیابی خودشیفتگی استفاده کرده‌اند، از پرسشنامه شخصیت خودشیفته (NPI) بهره برده‌اند. NPI یک پرسشنامه ۵۴ آیتمی با پاسخ‌های اجباری است که توسط راسکین و هال (۱۹۷۹) توسعه یافته است. این آیتم‌ها به منظور تطبیق با معیارهای DSM-III برای اختلال شخصیت خودشیفته انتخاب شده‌اند.

NPI برای ارزیابی جنبه‌های خودشیفتگی شخصیت سالم علاوه بر آسیب‌شناسی شخصیت خودشیفته طراحی شده است.

پاسخ‌دهنده باید یکی از دو گزینه را برای هر آیتم انتخاب کند. گزینه‌ها به عنوان خودشیفته یا غیرخودشیفته نمره‌دهی می‌شوند. دو نمونه آیتم به شرح زیر است:
1. (الف) چیزهای زیادی است که می‌توانم از دیگران بیاموزم؛ یا (ب) مردم می‌توانند چیزهای زیادی از من بیاموزند.
2. (الف) من اصرار دارم که احترام لازم را دریافت کنم؛ یا (ب) من معمولاً احترامی که شایسته‌اش هستم را دریافت می‌کنم.

پایایی NPI کافی است. راسکین و هال (۱۹۷۹) یک پایایی دو نیمه‌ای برابر با 0.80 یافتند. یک آزمون پایایی سخت‌تر نیز انجام شد. راسکین و هال (۱۹۸۱) دو فرم از NPI را با فاصله ۸ هفته به ۶۹ دانشجوی دوره کارشناسی ارائه دادند. ضریب پایایی آزمون مجدد فرم‌های متناوب حاصل 0.72 بود.

نمونه‌ای از شواهد اعتبار برای NPI به شرح زیر است:
1. به ۱۶۴ دانشجوی دوره کارشناسی NPI و مقیاس‌های شخصیتی آیزنک ارائه شد. نمرات NPI به طور معنی‌داری با برون‌گرایی و روان‌گسیختگی در آیزنک و همچنین این ویژگی‌های ترکیبی مرتبط بودند (راسکین و هال، ۱۹۸۱). فردی با این ویژگی‌های ترکیبی به عنوان “نمایش‌گر… اما در عین حال عمدتاً منزوی، خودمحور و بی‌احساس توصیف می‌شود” (ص ۱۶۰).
2. شصت و دو شرکت‌کننده که در یک پروژه تحقیقاتی نیم‌سالانه شرکت کرده بودند، همدیگر را در خودشیفتگی ارزیابی کردند. این ارزیابی‌های همتا با نمرات NPI همبستگی 0.62 (p < .001) داشتند (اِمونز، ۱۹۸۴).
3. به شصت دانشجوی دوره کارشناسی NPI و سه مقیاس همدلی ارائه شد. رابطه منفی معنی‌داری بین نمرات NPI و دو از سه ارزیابی همدلی یافت شد (واتسون، گریشام، تراتر و بیدرمن، ۱۹۸۴).

4. به ۱۴۶ دانشجوی کارشناسی، پرسشنامه شخصیت خودشیفته (NPI) و پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون برای ارزیابی خودشیفتگی داده شد. ارتباط مثبت معناداری بین این دو ابزار یافت شد (R = 0.55, p < 0.001؛ آورباخ، ۱۹۸۴).
5. در تنها مطالعه‌ای که از یک جمعیت بالینی استفاده شد، پریفیترا و رایان (۱۹۸۴) NPI و پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون را به ۵۰ بیمار روانپزشکی بستری در بیمارستان VA با تشخیص‌های بالینی مختلف ارائه کردند. نمرات NPI و میلون ارتباطات آماری معناداری را نشان دادند (R = 0.66, p < 0.001).

اِمونز (۱۹۸۴) و سپس دوباره اِمونز (۱۹۸۷) پرسشنامه شخصیت خودشیفته را به صورت عامل تحلیل کردند و چهار عامل نسبتاً مرتبط را کشف کردند: بهره‌برداری-استحقاق، رهبری-اقتدار، برتری-تکبر، و خودجذبی/خودتحسینی. شواهد اعتبار برای این عوامل نیز موجود است.
واتسون و همکاران (۱۹۸۴) دریافتند که عامل بهره‌برداری-استحقاق در NPI به طور معناداری با سه معیار همدلی مرتبط است (دامنه R از -0.2 تا -0.35, p < 0.01) و زیرمقیاس اختلال شخصیت خودشیفته در MMPI (R = 0.25, p < 0.01). اِمونز (۱۹۸۴) دریافت که عامل بهره‌برداری-استحقاق با موارد ناسازگار از سایر معیارهای شخصیتی همبستگی دارد، در حالی که سه عامل باقی‌مانده با نمرات مختلف معیارهای عزت نفس مرتبط بودند. اِمونز (۱۹۸۷) الگوی مشابهی در رابطه با چهار عامل NPI یافت. بهره‌برداری-استحقاق تنها عاملی بود که با پرسشنامه بالینی چندمحوری میلون رابطه داشت. سه عامل دیگر با معیار خودگرایی مرتبط بودند. علاوه بر این، او رابطه بین خودشیفتگی و نوسانات و شدت خلق را بررسی کرد. او از دانشجویان کارشناسی خود خواست که هر روز به مدت ۴۲ روز یک پرسشنامه خلق را تکمیل کنند. اِمونز دریافت که دو عامل NPI (بهره‌برداری-استحقاق و خودجذبی/خودتحسینی) با نوسانات خلق مرتبط بودند، یعنی تغییرات سریع خلق از مثبت به منفی. تنها بهره‌برداری-استحقاق با شدت خلق مرتبط بود.
این داده‌ها نشان‌دهنده اعتبار ثابت برای NPI هستند. آن‌ها همچنین اعتبار تحلیل عامل این پرسشنامه را با عامل بهره‌برداری-استحقاق نشان می‌دهند؛ ارتباطی با جنبه‌های پاتولوژیک‌تر خودشیفتگی نشان داده می‌شود و عوامل باقی‌مانده با جنبه‌های غیرپاتولوژیک خودشیفتگی همبستگی دارند. برای اطلاعات بیشتر در مورد اعتبار NPI، به بیسکاردی (۱۹۸۴)، اِمونز (۱۹۸۱)، و راسکین (۱۹۸۰) مراجعه کنید.

روش
شرکت‌کنندگان
شرکت‌کنندگان دانشجویان کارشناسی (N = 75) بودند که در چهار بخش روانشناسی مقدماتی در طول یک نیم‌سال ثبت‌نام کرده بودند. در طول زمان کلاس، یک دستیار تحقیق به هر یک از بخش‌ها وارد شد و N-P را اجرا کرد. پس از جمع‌آوری داده‌های شناسایی، دستورالعمل‌ها توزیع شد.

روش کار
ابتدا، کارت یک TAT توسط یک پروژکتور به کلاس نشان داده شد. همه شرکت‌کنندگان نسخه‌هایی از دستورالعمل‌ها (شولمن و مک‌کارتی، ۱۹۸۶) داشتند که به صورت بلندخوانی خوانده می‌شد. از شرکت‌کنندگان خواسته شد که اولین تصویر را مشاهده کرده و داستانی درباره آن بنویسند.

به شرکت‌کنندگان دستور داده شد که “هر داستان باید شامل رویدادها یا شرایطی باشد که فکر می‌کنید قبل از صحنه در تصویر اتفاق افتاده است. علاوه بر این، از شما قدردانی می‌شود اگر توضیحی از آنچه که اکنون در صحنه می‌گذرد، بدهید. در داستان‌های خود، احساسات شخصیت‌ها و ایده‌هایی در مورد چگونگی پایان یافتن شرایطی که توصیف می‌کنید، شامل کنید.” شرکت‌کنندگان تشویق شدند که از تمام ۱۰ دقیقه اختصاص داده شده استفاده کنند. این روش برای کارت 13MF تکرار شد.
سپس، از شرکت‌کنندگان خواسته شد که توصیفاتی از اولین خاطره کودکی خود بنویسند. آن‌ها تشویق شدند که از تمام ۵ دقیقه اختصاص داده شده استفاده کنند. در ۵ دقیقه نهایی، از شرکت‌کنندگان خواسته شد که توصیفی از یک خاطره اولیه دیگر بنویسند: “هر خاطره‌ای که واقعاً از زمانی که بچه یا کودک بودید، برجسته باشد.”
چهار پاسخ محرک جمع‌آوری، جدا و کدگذاری شدند. بسته‌های هشت شرکت‌کننده ناقص بود و از تحلیل داده‌ها حذف شد.

سه دانشجوی پیشرفته کارشناسی با علاقه و استعداد در روانشناسی بالینی به عنوان قضاوت‌کنندگان نمره‌دهی انتخاب شدند. هر کدام قبل از شرکت در سمینار آموزشی ۳ ساعته، بخش DSM-III مربوط به اختلال شخصیت خودشیفته (انجمن روانپزشکی آمریکا، ۱۹۸۰، صص ۳۱۵-۳۱۷) را مطالعه کردند. در طول سمینار، مواد DSM-III، معیارهای نمره‌دهی N-P و برخی پروتکل‌های نمونه مورد بحث قرار گرفت. در نهایت، تعدادی پروتکل به صورت بلندخوانی خوانده شد و به طور مستقل توسط قضاوت‌کنندگان نمره‌دهی شد. تفاوت‌های نمره‌دهی مورد بحث قرار گرفت. هنگامی که توافق کافی به دست آمد، هر یک از قضاوت‌کنندگان ۶۰ پروتکل اول را دریافت کردند و دستور داده شد که به طور مستقل در طول سه روز آینده نمره‌دهی کنند.
پس از اثبات پایایی کافی برای این گروه اول پروتکل‌ها، یکی از قضاوت‌کنندگان ۱۴۸ پروتکل بعدی را به تنهایی نمره‌دهی کرد. به منظور بازبینی پایایی، ۶۰ پروتکل باقی‌مانده به طور مستقل توسط سه قضاوت‌کننده نمره‌دهی شد. برای پروتکل‌هایی که توسط سه قضاوت‌کننده نمره‌دهی شدند، نمره‌ها میانگین گرفته شدند. نمره‌های چهار پروتکل جمع شد تا نمره کلی خودشیفتگی شرکت‌کننده (NARC) به دست آید.
شرکت‌کنندگان در بالاترین ۱۲٪ و پایین‌ترین ۱۲٪ توزیع نمرات کلی خودشیفتگی (در مجموع ۱۶ شرکت‌کننده) برای شرکت در مرحله دوم تحقیق انتخاب شدند. هر یک از این شرکت‌کنندگان نامه‌ای دریافت کردند و تماس تلفنی پیگیری برای تنظیم یک مصاحبه ۲۰ دقیقه‌ای با نویسنده ارشد صورت گرفت. برای سه شرکت‌کننده که نتوانستند برای مصاحبه حضور یابند، مصاحبه‌های تلفنی جایگزین شد. سه شرکت‌کننده (دو نفر که به عنوان خودشیفته بالا نمره‌گذاری شده بودند و یک نفر که به عنوان خودشیفته پایین بر اساس N-P نمره‌گذاری شده بود) از شرکت امتناع کردند. شرکت‌کنندگان در مرحله دوم آگاه نبودند که هیچ ارتباطی بین شرکت در ارزیابی فرافکن در بخش روانشناسی مقدماتی خود ۱۰ ماه قبل و مصاحبه اعتبار وجود دارد.
نویسنده ارشد، یک روانشناس بالینی دارای مجوز با مدرک دکتری و گواهی پسادکتری در روان‌درمانی با رویکرد روان‌پویشی و ۱۰ سال تجربه بالینی، مصاحبه‌ها را انجام داد. مصاحبه‌گر تا پس از اتمام تمام مصاحبه‌ها از دسته‌بندی شرکت‌کننده، یعنی اینکه آیا شرکت‌کننده به عنوان خودشیفته بالا یا پایین بر اساس N-P نمره‌گذاری شده بود، آگاه نبود. مصاحبه‌ها به صورت باز بود. شامل سؤالاتی درباره اهداف شغلی شرکت‌کننده، تجربه‌های دوران دانشگاه و روابط بین‌فردی فعلی و گذشته بود. هنگامی که مصاحبه به پایان رسید، مصاحبه‌گر هر شرکت‌کننده را به عنوان خودشیفته بالا یا پایین نمره‌گذاری کرد.
پس از مصاحبه، هر شرکت‌کننده به صورت فردی NPI را دریافت کرد. دو شرکت‌کننده که قبلاً از مصاحبه امتناع کرده بودند، موافقت کردند که NPI را تکمیل کنند؛ بنابراین، داده‌های پرسشنامه‌ای برای ۱۵ شرکت‌کننده جمع‌آوری شد.
ضریب‌های پایایی زوج-فرد برای NPI و چهار عامل آن استخراج شد.

نتایج
جدول ۱ داده‌های پایایی ابزار N-P را ارائه می‌دهد. ضریب تطابق کندال (Siegel, 1956) در این تحلیل استفاده شده است تا مقایسه همزمان امتیازهای سه قاضی را ممکن سازد. داده‌های جدول توافق ثابت بین قضاوت‌کنندگان را نشان می‌دهد. تمامی آیتم‌ها و ترکیبات آیتم‌های N-P در سطح معناداری 0.05 مرتبط بودند. نیمی از تحلیل‌ها توافق قاضیان را در سطح 0.01 نشان داد.

تحلیل‌های پایایی زوج-فرد برای NPI انجام شد. ضرایب همبستگی به دست آمده برای نمره کلی NPI و عوامل آن، یعنی بهره‌برداری-استحقاق، رهبری-اقتدار، برتری-تکبر و خودجذبی/خودتحسینی به ترتیب 0.83، 0.88، 0.78، 0.74 و 0.82 بود. این داده‌ها نشان‌دهنده پایایی کافی برای این ابزار هستند.

جدول ۲ نتایج مطالعه اعتبار را ارائه می‌دهد. واضح است که بین N-P و ارزیابی مصاحبه‌ای خودشیفتگی ارتباط قوی وجود دارد.

۱۱ نفر از ۱۳ شرکت‌کننده‌ای که مصاحبه شدند، به طور مشابه به عنوان خودشیفته بالا یا پایین توسط هر دو روش ارزیابی طبقه‌بندی شدند (x2[1, N = 131 = 6.926, p < .01). این یافته به ویژه چشمگیر است زیرا بیش از ۱۰ ماه از زمان اجرای N-P و مصاحبه کلینیکی گذشته است.

علاوه بر این، جدول ۲ نشان می‌دهد که ارتباطات آماری معناداری برای نمره کلی NPI و یکی از عوامل آن وجود دارد. عامل ۴ NPI (خودجذبی/خودتحسینی) و نمره کلی NPI توافق با ارزیابی مصاحبه‌ای خودشیفتگی را به ترتیب در حدود ۸۵٪ (x2[1,N = 131 = 5.92, p <.05) و ۷۷٪ (x2[1,N = 131 = 3.845, p < .05) از موارد نشان دادند.

این داده‌ها نشان‌دهنده اعتبار بالینی برای N-P، نمره کلی NPI و برای عامل ۴ NPI هستند. در حالی که عامل ۱ NPI (بهره‌برداری-استحقاق) به معناداری آماری نرسید، اما ارتباط با معیار اعتبار را نشان داد (توافق طبقه‌بندی = ۶۹.۲۳۰٪). در مقابل، عوامل دیگر NPI (رهبری-اقتدار و برتری-تکبر) هیچ ارتباطی با معیار اعتبار نشان ندادند.

همبستگی‌های بین آیتم‌های N-P با NPI و عوامل آن در جدول ۳ نشان داده شده است. الگویی از ارتباط ظاهر می‌شود، با قوی‌ترین ارتباط‌ها بین N-P و نمره کلی NPI، عامل ۴ NPI، و کمتر به طور پیوسته عامل ۱ NPI. از این تحلیل، عامل ۴ NPI (خودجذبی/خودتحسینی) با خودشیفتگی (NARC) که توسط ابزار فرافکن ارزیابی شده، قوی‌ترین ارتباط را دارد (R = 0.351). این داده‌ها نشان می‌دهند که عملاً هیچ ارتباطی بین عوامل ۲ و ۳ NPI و متغیر NARC در N-P وجود ندارد (R = -0.099 و 0.001 به ترتیب).

این داده‌ها اعتبار N-P را نشان می‌دهد. امتیازدهی با این ابزار ارزیابی‌هایی را که توسط یک کلینیسین با تجربه ۱۰ ماه بعد از یک مصاحبه ۲۰ دقیقه‌ای انجام شد، پیش‌بینی کرد.
NPI و یکی از عوامل آن (خودجذبی/خودتحسینی) نیز ارتباطات آماری معناداری با ارزیابی‌های مصاحبه‌ای خودشیفتگی نشان دادند. عامل دوم، بهره‌برداری-استحقاق، که دارای سابقه ارتباط با معیارهای خودشیفتگی پاتولوژیک است، به معناداری آماری نرسید، اما به وضوح در جهت پیش‌بینی‌شده بود. این داده‌ها از اعتبار NPI حمایت می‌کنند.
با این حال، با توجه به تعداد شرکت‌کنندگانی که هر دو ابزار خودشیفتگی و مصاحبه معیار را تکمیل کردند، اعتبار N-P و NPI در حال حاضر می‌تواند به عنوان امیدوارکننده توصیف شود. نتیجه‌گیری مثبت‌تر در مورد اعتبار این ابزارها نیازمند تحقیقات روان‌سنجی بیشتر است.
همبستگی‌های بین N-P و NPI نشان می‌دهد که ابزار اول بیشتر جنبه‌های پاتولوژیک خودشیفتگی را ارزیابی می‌کند، یعنی جنبه‌های خودجذبی و بهره‌کشی بین‌فردی خودشیفته، نه جنبه‌های ملایم‌تر رهبری و تکبر.
N-P و NPI دارای منشأ مشترکی هستند، یعنی هر کدام تعریف خود از خودشیفتگی را از معیارهای تشخیصی استاندارد توصیف‌شده در DSM-III می‌گیرند. با این حال، این ابزارها نیز به طور قابل توجهی از یکدیگر متفاوت هستند.

NPI یک پرسشنامه خودگزارشی است. این اجازه می‌دهد تا اجرای نسبتاً آسان و نمره‌دهی صورت گیرد. از آنجایی که یک ابزار فرافکن است، کدگذاری N-P وقت‌گیرتر است. قضاوت‌کنندگان نمره‌دهی باید آموزش ببینند و پایایی بین قضاوت‌کنندگان باید به دقت ارزیابی شود.
با این حال، N-P در مقایسه با NPI یک مزیت قابل توجه دارد. خودشیفتگی جنبه‌ای از شخصیت فرد است که به میزان زیادی به خودفریبی و فریبی دیگران بستگی دارد. در هیچ اختلال دیگری تغییرات در تصویر خود و نگهداری ظاهر عمومی این‌گونه محوری نیست. به همین دلیل است که ابزاری که به گزارش‌های خود متکی است، ممکن است برخی از قدرت خود در ارزیابی خودشیفتگی را از دست بدهد. یک ابزار فرافکن، به دلیل حساسیتش به موضوعات و مسائل ناخودآگاه، به احتمال زیاد در تشخیص این ویژگی‌ها ماهرتر است. شاید به همین دلیل است که N-P اعتبار بالینی بیشتری نسبت به NPI نشان داد.

در نتیجه، داده‌ها از مفید بودن هر دو N-P و NPI در حل سوالات مربوط به توصیف، علت‌شناسی و درمان اختلال شخصیت خودشیفته در آینده حمایت می‌کنند. در حالی که بحث‌های زیادی بوده است که در آن فرضیات نظری و تاریخچه‌های موردی به عنوان شواهد آورده شده‌اند، تحقیقات کمی وجود دارد که کنترل کافی را نشان داده و اجازه تکرار می‌دهد، که سعی در تایید یا رد جنبه‌های خاصی از دیدگاه‌های مختلف در مورد خودشیفتگی دارد.
هر دو این ابزارها پایایی، اعتبار و اهمیت روان‌پویشی امیدوارکننده‌ای را نشان دادند. اکنون که ابزارهایی در دسترس هستند که این معیارهای تحقیقاتی مهم را برآورده می‌کنند، زمان آن رسیده است که آزمون‌های علمی دقیق از فرضیات اصلی دیدگاه‌های مختلف در مورد علت‌شناسی و درمان اختلال شخصیت خودشیفته آغاز شود.

نارسیسیسم چیست؟
دایانا کوان

مواجهه علم با پدیده‌ای که به‌طور گسترده‌ای نادرست درک شده است.
پژوهشگران بحث می‌کنند که آیا خودبزرگ‌بینی همیشه نقابی برای پنهان کردن آسیب‌پذیری است یا خیر.

آیا می‌توانید به یک خودشیفته فکر کنید؟ برخی ممکن است دونالد ترامپ یا ایلان ماسک را تصور کنند که هر دو در شبکه‌های اجتماعی به عنوان چنین افرادی معرفی می‌شوند. یا شاید نخست‌وزیر هند، نارندرا مودی، که زمانی کت راه‌راهی پوشیده بود که نام خودش با حروف طلایی کوچک بر روی هر خط آن بارها و بارها بافته شده بود.

اما احتمالاً با یک فرد خودشیفته‌ای برخورد کرده‌اید که هیچ شباهتی به ترامپ، ماسک یا مودی نداشته است. برآورد شده است که تا ۶ درصد از جمعیت ایالات متحده، که بیشتر آن‌ها مرد هستند، در برخی دوره‌های زندگی خود دچار اختلال شخصیت خودشیفته بوده‌اند. و این وضعیت به طرز حیرت‌آوری به روش‌های مختلفی بروز می‌کند. بر اساس یک مقاله مروری در مورد تشخیص این اختلال، افراد مبتلا به خودشیفتگی “ممکن است بزرگ‌نما یا خودکم‌بین، برون‌گرا یا منزوی، مدیران صنعت یا ناتوان در حفظ شغل ثابت، شهروندان نمونه یا متمایل به فعالیت‌های ضداجتماعی” باشند.

متخصصان بالینی به چندین بُعد اشاره می‌کنند که خودشیفته‌ها در آن‌ها متفاوت‌اند. برخی ممکن است بسیار موفق عمل کنند، با حرفه‌های درخشان و زندگی اجتماعی پرشور، یا ممکن است عملکرد ضعیفی داشته باشند. آن‌ها ممکن است به دیگر اختلالات، از افسردگی تا جامعه‌ستیزی، مبتلا باشند یا نباشند. و اگرچه بیشتر مردم با نسخه “بزرگ‌نما”ی خودشیفتگی آشنا هستند – همان‌طور که در فردی متکبر و خودپسند که توجه دیگران را می‌طلبد مشاهده می‌شود – این اختلال به شکل “آسیب‌پذیر” یا “پنهان” نیز وجود دارد، که در آن افراد از آشفتگی درونی و نوسانات عزت نفس رنج می‌برند. آنچه این تضادهای ظاهری با هم مشترک دارند، تمرکز شدید بر خودشان است.

بیشتر روانشناسانی که بیماران را درمان می‌کنند می‌گویند که خودبزرگ‌بینی و آسیب‌پذیری در یک فرد هم‌زیستی دارند و در موقعیت‌های مختلف ظاهر می‌شوند. اما در میان روانشناسان دانشگاهی، بسیاری بر این باورند که این دو ویژگی همیشه با هم تداخل ندارند. این بحث برای دهه‌ها بدون حل باقی مانده است، احتمالاً به دلیل یک معما: آسیب‌پذیری تقریباً همیشه در مطب درمانگر حضور دارد، اما افراد با خودبزرگ‌بینی بالا به احتمال زیاد برای درمان مراجعه نمی‌کنند. روانشناس مری ترامپ، بر اساس تاریخچه خانوادگی و مشاهدات نزدیک، استنباط می‌کند که عمویش، دونالد ترامپ، معیارهای اختلال شخصیت خودشیفته و احتمالاً ضد اجتماعی را دارد، که در انتهای شدید آن، جامعه‌ستیزی قرار دارد. اما “ارائه یک اما “ارائه یک تشخیص دقیق و جامع نیازمند یک سری کامل از آزمایش‌های روانشناختی و عصب‌روانشناختی است که او هرگز آن‌ها را انجام نخواهد داد”، او در کتاب خود درباره رئیس‌جمهور سابق می‌نویسد.

این وضعیت باعث شده است که تشخیص دقیق و جامع اختلال شخصیت خودشیفته بسیار دشوار باشد. روانشناسان بالینی عموماً بر این باورند که خودبزرگ‌بینی و آسیب‌پذیری در افراد خودشیفته همزیستی دارند و در موقعیت‌های مختلف به نمایش گذاشته می‌شوند. اما بسیاری از روانشناسان دانشگاهی معتقدند که این دو ویژگی همیشه همزمان وجود ندارند و می‌توانند به صورت جداگانه نیز بروز کنند. این بحث طولانی مدت در مورد این دوگانگی، عمدتاً به دلیل عدم توانایی در مشاهده همزمان هر دو ویژگی در شرایط درمانی و تحقیقاتی، هنوز حل نشده است.

به نظر می‌رسد که هر دو جنبه خودشیفتگی – خودبزرگ‌بینی و آسیب‌پذیری – به شدت با تمرکز بیش از حد بر خود فرد مرتبط هستند. افراد خودشیفته ممکن است در محیط‌های مختلف، رفتارها و واکنش‌های متفاوتی از خود نشان دهند، و این امر تشخیص و درمان آن‌ها را پیچیده‌تر می‌کند.

از این رو، پژوهش‌های بیشتری نیاز است تا به فهم عمیق‌تر این اختلال کمک کرده و راهکارهای مؤثرتری برای تشخیص و درمان آن فراهم شود. تنها از طریق این تحقیقات گسترده و جامع می‌توان به تصویری کامل‌تر و دقیق‌تر از نارسیسیسم و چگونگی مدیریت آن دست یافت.

اکنون علم مغز به فهم بهتر نارسیسیسم کمک می‌کند. گرچه بعید است این مسئله را حل کند، اما مطالعات اولیه از دیدگاه متخصصان بالینی حمایت می‌کند: آسیب‌پذیری واقعاً به نظر می‌رسد که روی پنهان خودبزرگ‌بینی است.

خیال یا واقعیت؟
تسا، زن ۲۵ ساله‌ای که اکنون در کالیفرنیا زندگی می‌کند، گاه احساس می‌کرد که بر جهان مسلط است. “هر روز از خواب بیدار می‌شدم و به دانشگاه می‌رفتم و باور داشتم که قرار است یک خواننده مشهور شوم و زندگی‌ام شگفت‌انگیز خواهد بود”، او به یاد می‌آورد. “فکر می‌کردم می‌توانم خودم را به کمال برسانم و روزی به شخصی فوق‌العاده تبدیل شوم که در میان زندگی فوق‌العاده‌ای احاطه شده است.”

اما او نیز دچار افت شدید احساسی شد.

یکی از این افت‌ها زمانی رخ داد که متوجه شد زندگی شگفت‌انگیزی که تصور می‌کرد، ممکن است هرگز به واقعیت نپیوندد. “این یکی از طولانی‌ترین دوره‌های افسردگی بود که تا به حال تجربه کرده‌ام”، تسا می‌گوید. “بسیار تلخ شدم و هنوز هم در حال کنار آمدن با آن هستم.”
این ناهماهنگی بین خیال و واقعیت به روابطش نیز سرایت کرد. وقتی با دیگران صحبت می‌کرد، اغلب احساس خستگی می‌کرد – و در روابط عاشقانه، به‌ویژه احساس ناپیوستگی با احساسات خود و شریکش داشت. پسری که با او رابطه داشت، پس از جدایی، به او گفت که او بی‌خبر از رنجی که با انفجار خشمش به او وارد کرده بود، بود. “به او گفتم، ‘رنج تو مانند فریادی در باد بود – نمی‌دانستم که تو چنین احساسی داشتی’… تنها چیزی که به آن فکر می‌کردم این بود که چقدر احساس خیانت می‌کردم”، او می‌گوید. این او را ناراحت می‌کرد که می‌دید او با دیگران ارتباط برقرار می‌کند؛ واکنش نشان می‌داد با تحقیر دوستانش و تلاش برای جلوگیری از ملاقات او با آن‌ها. و از اینکه او دیگران را تحسین می‌کرد متنفر بود، زیرا او را به این فکر می‌انداخت که آیا او همچنان او را قابل تحسین می‌بیند یا نه.

نتوانستن در زندگی کردن به نسخه‌های ایده‌آل از خودش – که شامل دیدن خودش در میان دوستان و هوادارانی که او را به خاطر زیبایی و استعدادش دوست دارند و ستایش می‌کنند – تسا را به شدت دچار آشفتگی می‌کرد. “گاهی اوقات همزمان احساس می‌کنم که بالاتر از همه چیز، بالاتر از زندگی خودم هستم و در عین حال مانند زباله‌ای در کنار جاده”، او می‌گوید. “احساس می‌کنم دائماً در حال پنهان کردن و پوشاندن چیزها هستم. دائماً استرس دارم و خسته‌ام. دائماً تلاش می‌کنم یک خود درونی بسازم تا دیگر مجبور نباشم این‌گونه احساس کنم.” پس از آنکه والدینش پیشنهاد درمان دادند، در سال ۲۰۲۳ تسا با اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) تشخیص داده شد.

آنچه نارسیسیسم را به‌ویژه پیچیده می‌کند این است که همیشه ممکن است ناکارآمد نباشد. “برتری اجتماعی، تلاش برای دستیابی به موفقیت و تمرکز بر بهبود وضعیت زندگی خود به تنهایی چندان مشکل‌زا نیستند و معمولاً در فرهنگ‌های غربی ارزشمند به شمار می‌آیند”، ایدن رایت، روانشناس دانشگاه میشیگان می‌گوید.
السا رونینگستام، روانشناس بالینی بیمارستان مک‌لین در ماساچوست، می‌گوید: گونه نسبتاً کارآمد نارسیسیسم شامل داشتن دید مثبت به خود و تلاش برای حفظ سلامتی خود، در زمانی که اوضاع خوب پیش می‌رود، است، در حالی که هنوز قادر به حفظ روابط نزدیک با دیگران و تحمل اختلافات از نسخه ایده‌آل از خود هستند. سپس “نارسیسیسم پاتولوژیک” وجود دارد که با ناتوانی در حفظ حس ثبات از عزت نفس مشخص می‌شود. افرادی که به این وضعیت مبتلا هستند، دیدگاه تورم‌آمیز از خود را به هزینه دیگران حفظ می‌کنند و وقتی این دیدگاه تهدید می‌شود، خشم، شرم، حسادت و احساسات منفی دیگر را تجربه می‌کنند. آن‌ها می‌توانند زندگی نسبتاً عادی‌ای داشته باشند و تنها در شرایط خاصی به رفتارهای ناشایست دست بزنند. اختلال شخصیت خودشیفته یک زیرگونه از نارسیسیسم پاتولوژیک است که در آن فرد با مشکلات مزمن و طولانی‌مدت مواجه است. این وضعیت اغلب با شرایط دیگری مانند افسردگی، اختلال دو قطبی، اختلال شخصیت مرزی یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی همزمان رخ می‌دهد.

نارسیسوس قرن بیست و یکم
در داستان باستانی یونانی نارسیسوس، یک شکارچی جوان که به خاطر زیبایی بی‌همتایش تحسین می‌شود، بسیاری از کسانی را که عاشق و دنبالش هستند، از خود می‌راند. یکی از آن‌ها اکو، یک نیمف بدشانس است – که پس از انجام حیله‌ای بر یکی از خدایان، توانایی صحبت کردن را از دست داده است مگر اینکه کلمات دیگری را تکرار کند. گرچه ابتدا مجذوب صدایی که صدای خودش را منعکس می‌کرد شده بود، نارسیسوس در نهایت آغوش اکو را رد می‌کند.

خدای نمسیس سپس نارسیسوس را نفرین می‌کند و او را مجبور می‌کند که عاشق تصویر خود در آب شود. نارسیسوس به شدت مجذوب تصویر خود می‌شود که آن را موجودی زیبا می‌پندارد و وقتی متوجه می‌شود که این تصویر نمی‌تواند محبتش را جبران کند، دچار ناامیدی می‌شود. در برخی نسخه‌های داستان، او پیش از تصویر خود از تشنگی و گرسنگی می‌میرد.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، روانکاوان هاینتز کوهات و اتو کرنبرگ آنچه را که اکنون به عنوان “مدل ماسک” نارسیسیسم شناخته می‌شود، ترسیم کردند. این مدل فرض می‌کرد که ویژگی‌های خودبزرگ‌بینی مانند تکبر و جسارت، احساسات ناامنی و عزت نفس پایین را پنهان می‌کنند. نسخه ۱۹۸۰ کتابچه تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM)، مرجع اصلی مورد استفاده کلینیک‌های ایالات متحده، این دیدگاه را با گنجاندن ویژگی‌های آسیب‌پذیر در تعریف NPD منعکس کرد، هرچند بیشتر بر ویژگی‌های بزرگ‌نما تأکید داشت.

اما برخی روانپزشکان معتقد بودند که معیارهای آسیب‌پذیری بیش از حد با معیارهای سایر اختلالات شخصیت همپوشانی دارند. اختلال شخصیت مرزی (BPD) به‌ویژه با NPD در ویژگی‌های آسیب‌پذیری مانند مشکل در مدیریت احساسات، حساسیت به انتقاد و روابط ناپایدار مشترک است. نسخه‌های بعدی DSM بنابراین تأکید بیشتری بر ویژگی‌های بزرگ‌نما داشتند – مانند حس خودبزرگ‌بینی اغراق‌شده، اشتغال ذهنی با خیالات موفقیت و قدرت نامحدود، نیاز مفرط به تحسین و فقدان همدلی.

در اوایل دهه ۲۰۰۰، آرون پینکوس، روانشناس بالینی دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا، متوجه شد که تمرکز بر خودبزرگ‌بینی نمایانگر دقیقی از آنچه در بیماران مبتلا به خودشیفتگی مشاهده می‌کند، نیست. او می‌گوید: “این تمرکز به‌کلی نادیده می‌گرفت که چه چیزی به‌طور معمول بیماران را به درمان می‌کشاند، یعنی آسیب‌پذیری و ناراحتی.” این مسئله او را به مأموریتی برای هماهنگ‌تر کردن دانش ما در این زمینه سوق داد. در مروری در سال ۲۰۰۸، پینکوس و همکارانش دریافتند که درک متخصصان سلامت روان از اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) بسیار متنوع است و ده‌ها برچسب برای راه‌های بیان خودشیفتگی وجود دارد. اما یک رشته مشترک نیز وجود داشت: توصیف‌هایی از هر دو شکل بزرگ‌نما و آسیب‌پذیر این اختلال.

از آن زمان، پژوهشگران دریافته‌اند که هر دو بُعد خودشیفتگی با آنچه روانشناسان “خصومت” می‌نامند، مرتبط است، که شامل خودخواهی، فریب‌کاری و بی‌رحمی می‌شود. اما خودبزرگ‌بینی با قاطعیت و جستجوی توجه مرتبط است، در حالی که آسیب‌پذیری تمایل به شامل نوروتیسم و رنج از اضطراب، افسردگی و خودآگاهی دارد. خودشیفتگی آسیب‌پذیر نیز بیشتر با خودآزاری (که می‌تواند شامل کشیدن مو، بریدن، سوزاندن و رفتارهای مشابه باشد که در افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی نیز یافت می‌شود) و خطر خودکشی همراه است تا شکل بزرگ‌نما.

دو تظاهر خودشیفتگی نیز به انواع مختلفی از مشکلات در روابط مرتبط هستند. در حالت‌های بزرگ‌نما، افراد مبتلا به NPD ممکن است نسبت به دیگران کینه‌توز و سلطه‌گر باشند، در حالی که در مراحل آسیب‌پذیر ممکن است بیشتر منزوی و قابل بهره‌برداری شوند.

آبمیوه عزت نفس
جیکوب اسکیدمور، مرد ۲۳ ساله‌ای که مبتلا به NPD است و حساب‌هایی با نام “خودشیفته بی‌نام” در چندین شبکه اجتماعی دارد، می‌گوید که او اغلب از احساس بزرگ‌نمایی به آسیب‌پذیری تغییر می‌کند، گاهی چندین بار در روز. اگر از دیگران توجه مثبت دریافت کند یا به اهدافش برسد، او تجربه “اوج‌های” بزرگ‌نمایی دارد که در آن احساس اعتماد به نفس و امنیت می‌کند. او می‌گوید: “این تقریباً یک احساس شادمانی است.” اما وقتی این منابع تقویت‌کننده‌ایگو—چیزی که او به آن “آبمیوه عزت نفس” می‌گوید—خشک می‌شوند، او خود را در حال افت به احساسات پایین می‌یابد که در آن احساس شرم طاقت‌فرسا ممکن است او را حتی از ترک خانه بازدارد. اسکیدمور می‌گوید: “می‌ترسم بیرون بروم چون احساس می‌کنم دنیا می‌خواهد مرا قضاوت کند یا چیزی، و این دردناک است. احساس می‌کنم انگار در قفسه سینه‌ام چاقو خورده‌ام.”

میل به پر کردن مخزن عزت نفس، بسیاری از رفتارهای بزرگ‌نمایانه اسکیدمور را شکل داده است—خواه آن‌که خود را رهبر بلامنازع چندین گروه اجتماعی معرفی کند و خود را «امپراتور» بنامد و کسانی را که او را خشمگین می‌کردند مجازات نماید، یا روابطی را صرفاً برای افزایش عزت نفس خود برقرار کند. اسکیدمور همیشه خود را به شکل‌های بزرگ‌نمایانه نشان نداده است: هنگامی که جوان‌تر بود، بسیار حساس و ناامن به نظر می‌رسید. او به یاد می‌آورد: “به یاد دارم که به آینه نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چقدر منزجرکننده هستم و چقدر از خودم متنفرم.”

ارزیابی‌های متخصصان بالینی، همچنین مطالعاتی در جمعیت گسترده‌تر، از این ایده حمایت می‌کنند که خودشیفته‌ها بین این دو حالت نوسان می‌کنند. در نظرسنجی‌های اخیر، رایت و دانشجوی تحصیلات تکمیلی او الیزابت ادرشایل از صدها دانشجوی کارشناسی و اعضای جامعه خواستند که ارزیابی‌هایی را که سطح خودبزرگ‌بینی و آسیب‌پذیری‌شان را چندین بار در روز در طی چند روز اندازه‌گیری می‌کرد، تکمیل کنند. آن‌ها دریافتند که در حالی که آسیب‌پذیری و خودبزرگ‌بینی معمولاً در یک لحظه همزمان وجود ندارند، افرادی که به طور کلی بزرگ‌نما هستند نیز دوره‌های آسیب‌پذیری را تجربه می‌کنند—در حالی که کسانی که عموماً آسیب‌پذیرتر هستند، بزرگ‌نمایی کمتری را تجربه می‌کنند. برخی مطالعات نشان می‌دهند که همپوشانی ممکن است به شدت خودشیفتگی بستگی داشته باشد: امانوئل یوک، روانشناس بالینی دانشگاه پزشکی گراتس در اتریش و همکارانش در نظرسنجی‌ها دریافتند که آسیب‌پذیری ممکن است در افراد بسیار بزرگ‌نما بیشتر ظاهر شود.

دیانا دایموند، روانشناس بالینی دانشگاه شهری نیویورک، معتقد است که چنین یافته‌هایی نشان می‌دهند که مدل ماسک بیش از حد ساده است. “تصویر بسیار پیچیده‌تر است؛ آسیب‌پذیری و بزرگ‌نمایی در رابطه‌ای پویا با یکدیگر وجود دارند و بسته به آنچه فرد در زندگی با آن مواجه می‌شود و مرحله‌ای از توسعه خود که در آن قرار دارد، نوسان می‌کنند.”

اما جاش میلر، روانشناس دانشگاه جورجیا و دیگران، کاملاً ایده پنهان‌کردن یک سوی آسیب‌پذیر در افراد بزرگ‌نما را رد می‌کنند. میلر می‌گوید: “اگرچه افراد بزرگ‌نما گاهی اوقات احساس آسیب‌پذیری می‌کنند، اما این آسیب‌پذیری لزوماً به ناامنی‌هایشان مرتبط نیست. من فکر می‌کنم آن‌ها واقعاً خشمگین می‌شوند زیرا بیش از هر چیز دیگری به حس برتری و جایگاه خود اهمیت می‌دهند – و وقتی این حس به چالش کشیده می‌شود، واکنش تندی نشان می‌دهند.” دونالد لاینم، روانشناس دانشگاه پردو، موافق است: “من فکر می‌کنم افراد می‌توانند به دلایل زیادی خودخواه باشند – ممکن است واقعاً فکر کنند که از دیگران بهتر هستند یا به‌دنبال اثبات جایگاه و سلطه خود باشند – این یک انگیزه کاملاً متفاوت است و به نظر من این انگیزه نادیده گرفته شده است.”

این تفاوت‌های دیدگاه ممکن است به این دلیل باشد که روانشناسان مختلف در حال مطالعه گروه‌های متفاوتی هستند. در مطالعه‌ای در سال ۲۰۱۷، پژوهشگران از ۲۳ روانشناس بالینی و ۲۲ روانشناس اجتماعی و/یا شخصیت (که با بیماران کار نمی‌کنند) نظرسنجی کردند و دریافتند که اگرچه هر دو گروه خودبزرگ‌بینی را به‌عنوان جنبه‌ای اساسی از خودشیفتگی می‌دانستند، روانشناسان بالینی کمی بیشتر احتمال داشت که آسیب‌پذیری را به‌عنوان هسته اصلی آن ببینند.

می‌لر یادآور می‌شود که بیشتر خودشیفته‌هایی که به دنبال کمک می‌آیند، عموماً آسیب‌پذیرتر هستند: “این‌ها افرادی زخمی هستند که برای درمان زخم‌هایشان به درمان مراجعه می‌کنند.” به نظر او، این بدان معناست که کلینیک‌ها ممکن است بهترین مکان برای مطالعه خودشیفتگی نباشند – حداقل نه جنبه بزرگ‌نمایی آن. او می‌گوید: “این کمی شبیه تلاش برای یادگیری رفتار شیر در یک باغ‌وحش است.”

نپذیرفتن درمان به‌ویژه در مورد “خودشیفته‌های بدخیم” صادق است، که علاوه بر ویژگی‌های معمول، ویژگی‌های ضداجتماعی و روان‌پریشی مانند دروغ‌گویی مزمن یا لذت بردن از درد و رنج دیگران را نیز نشان می‌دهند.

ماریان (که نامش برای حفظ حریم خصوصی تغییر کرده) به یاد می‌آورد که پدرش، دانشمندی برجسته که درمانگر خودش او را خودشیفته بدخیم دانسته بود، هرگز به دنبال درمان نرفت. ماریان می‌گوید: “همه چیز درباره مجازات مداوم بود.” او قوانین سختگیرانه‌ای اعمال می‌کرد، مانند محدود کردن زمان استفاده از دستشویی برای خانواده پنج‌نفره‌اش در طول سفرهای جاده‌ای طولانی. اگر تا زمانی که باک پر می‌شد، همه به ماشین بازنگشته بودند، او می‌رفت. در یک مورد، ماریان به دلیل نرسیدن به موقع به ماشین در یک ایستگاه بنزین رها شد. او به یاد می‌آورد: “تقریباً روزی نبود که چنین درام‌هایی نداشته باشد – یک نفر منزوی، مجازات یا تحقیر شود، یا مورد انتقاد قرار گیرد.” اگر گریه می‌کردی، او می‌گفت تو هیستریک هستی. او گریه را با اعمال خودش مرتبط نمی‌دانست؛ بلکه فکر می‌کرد نمایشی است.

پدرش همچنین خواهر و برادرهایش و مادرشان را علیه یکدیگر تحریک می‌کرد تا مانع از ایجاد ارتباط نزدیک بین آن‌ها شود – و او دائماً به دنبال یافتن نقص در اطرافیانش بود. ماریان مهمانی‌های شام در خانه را به یاد می‌آورد که پدرش ساعت‌ها تلاش می‌کرد تا نقاط ضعف دیگر شوهرها را پیدا کند و نظر زوج‌ها را نسبت به یکدیگر تخریب کند. وقتی ماریان دوست‌پسرهایش را به خانه می‌آورد، پدرش آن‌ها را به چالش می‌کشید و سعی می‌کرد ثابت کند که از آن‌ها برتر است. با اینکه او یک دانشگاهی خیره‌کننده بود که به‌راحتی در ملاقات‌های اولیه مردم را مجذوب خود می‌کرد، بارها به دلیل درگیری در دانشگاه‌هایی که کار می‌کرد اخراج شد. ماریان می‌گوید: “همه چیز درباره برتری‌طلبی بود. تمایل او به تخریب هر چیزی که درخشان، محبوب و دوست‌داشتنی بود، همه چیز دیگر را تحت‌الشعاع قرار می‌داد.”

دیاموند یادآور می‌شود که خودشیفته‌های بدخیم اغلب بزرگ‌ترین چالش را برای درمانگران ایجاد می‌کنند – و آن‌ها ممکن است به‌ویژه در موقعیت‌های رهبری خطرناک باشند. آن‌ها می‌توانند عملکرد اخلاقی ناقصی داشته باشند در حالی که تأثیر زیادی بر پیروان خود می‌گذارند. “فکر می‌کنم این چیزی است که اکنون با افزایش استبداد در سراسر جهان در حال رخ دادن است.”

یک کودکی ناسالم؟
تحقیقات روی دوقلوهای همسان و غیرهمسان نشان می‌دهد که خودشیفتگی حداقل تا حدی ارثی است، اما مطالعات دیگر نشان می‌دهند که والدین ناسالم نیز ممکن است نقش مهمی ایفا کنند.

سوزان ای. شوارتز، دکتری روانشناسی

آیا شما یک متظاهر هستید؟
درک سندرم شخصیت متظاهر و راهی به سوی واقعی بودن در رابطه با خود و دیگران
منتشر شده در ۲۷ ژوئن ۲۰۲۴

بررسی شده توسط تایلر وودز

“مردی روستایی نزد دربان می‌آید و تقاضای ورود می‌کند. اما به او گفته می‌شود که نمی‌تواند در حال حاضر وارد شود. شاید بعداً. این مرد تا پایان عمرش می‌ماند. سپس، دربان می‌گوید هیچ‌کس دیگری جز این مرد اجازه ورود نداشته و اکنون نیز در بسته خواهد شد.” – فرانتس کافکا، پیش از قانون.

داستان فرانتس کافکا به مسئله اساسی “شخصیت انگار که” می‌پردازد که نمی‌داند چگونه آنچه متعلق به اوست را به حقیقت مبدل کند و چگونه وجود خود را به‌طور کامل تجربه کند. آن‌ها، مانند داستان، تمایلی به عبور از در ندارند زیرا نمی‌دانند که آن در به آن‌ها تعلق دارد. متظاهر، و آنچه که اینجا “شخصیت انگار که” نامیده می‌شود، با این سوال اساسی تعریف می‌شود: “واقعاً من کیستم؟”

پاسخ به این سوال هویتی با اهداف، مقاصد و معانی زندگی را مرتبط است، نه پاسخ سطحی به سوال سطحی “نام شما چیست و اهل کجایید؟” هویت در این مفهوم ثابت، ارثی یا ناخودآگاه نیست. بلکه چیزی است که با گذر زمان شکل می‌گیرد و تعیین می‌شود. هویت هر فرد موضوعی است درباره آنچه هست و  با درک اشتیاق‌های زندگی فهمیده می‌شود.

یکی از مراجعان مرد من اظهار داشت: “آینه‌ای در جایی بود که هر روز باید از کنارش می‌گذشتم. با اینکه نیازی به نگاه کردن به آن نداشتم، اما این کار را می‌کردم و هر چقدر هم که به نظر خوب بودم، احساس خوبی نداشتم. هر روز که از کنار آن آینه می‌گذشتم، مردی را می‌دیدم که آسیب دیده و گیج بود.”
این اظهارنظر کوتاه نمونه‌ای از “شخصیت انگار که” است. این جمله بخشی از پیچیدگی‌های پشت نقاب‌ها و توهمات ایجاد شده توسط این نوع شخصیت را نشان می‌دهد. نقاب  پنهان کنندهٔ کسی است که آن را می‌پوشد و هویت او را پنهان می‌کند که تفاوتی واضح بین بودن و ظاهر شدن ایجاد می‌کند. چه چیزی پنهان است و چه چیزی شناخته شده است؟ پرده‌برداری، استعاره‌ای برای آشکار کردن هویت فرد است در حالی که تلاش برای نقاب زدن به‌طور فعالانه به پنهان کردن و فریب خود و دیگران ‌مربوط است.

این فرد رابطه‌ای ناراحت‌کننده، از نظر عاطفی و فیزیکی با جهان دارد اگرچه ظاهرش پرجاذبه و بی‌نقص به نظر می‌رسد. او حتی لحظه‌ای نمی‌تواند تحمل کند که از نزدیک و با دقت دیده شود. ممکن است از نظر دیگران برنده و موفق به نظر برسد اما اغلب از درون خالی، ناامید، مضطرب، گیج، منزوی و مهم‌تر از همه، از خود بیگانه است.

یکی از مراجعان زن توصیف کرد: “امروز لحظه‌ای احساس واقعی بودن کردم. معمولاً در جای دیگری هستم. اما اکنون آن حس را گرفتم و برای اولین بار توانستم تفاوت را بفهمم.” شخص “انگار که” داستانی از تاریخ شخصی و جمعی را روایت می‌کند که متشکل از نوسانات پنهانی است که با آن‌ها درگیر است. این شخص رویکردی هراس‌انگیز و اغلب دراماتیک به زندگی دارد که به یک پرتگاه عمیق و تاریک درونی می‌انجامد. این پدیده غیرمعمول نیست زیرا بسیاری از افراد احساس مشابهی دارند، روی سطح حرکت می‌کنند و واقعاً زندگی نمی‌کنند. این افراد از درون منزوی هستند، به نظر می‌رسد که کارآمد، خلاق و با دیدگاه‌های منحصر به فرد هستند، اما به شدت ناامن هستند. این شخصیت گرایشی به توهمات و تظاهر دارد، یک شخصیت متظاهر که بر اساس درد روانی و سردرگمی روان‌شناختی شکل گرفته است. روح فرد از درون خراب است، به یک انبوه ناپایداری و درد وجودی تبدیل شده است.

در زیر نقاب، حسی از بی‌اعتمادی و کمبود اعتماد به نفس در جایگاه فرد در جهان وجود دارد. پر کردن خلا با افراد، مکان‌ها و چیزهای دیگری که با آنها تلاش می‌کند تا احساس غیرواقعی بودن را جبران کند. این خلا از زخم‌های عاطفی اولیه و نبود پیوند صحیح یا کافی با والدین نشأت گرفته است. به عنوان بزرگسال، این افراد تبدیل به بازیگری ماهر می‌شوند، نیازمند توجه و به نظر سطحی. سوال این است که چگونه می‌توان این فاصله را برای دسترسی به خود واقعی پر کرد.

روش برقراری ارتباط با جهان از طریق تقلید و نقاب‌های متظاهرانه است، در حالی که سازگاری “انگار که” به بهای اصالت خود تمام می‌شود. فرد احساس می‌کند که به اندازه صفحه نمایش شبکه‌های اجتماعی مسطح است، اما اغلب این را از خود و دیگران پنهان می‌کند. این گسست درونی نشانه‌ای از گرفتار شدن در زخم‌های ناخودآگاه شخصی، فرهنگی و تاریخی است. این‌ها شامل فرآیندهای سوگواری ناتمام، مسائل بین نسلی و اضطراب‌های کهن‌الگویی هستند. ناخودآگاه به دنبال شناخت عمیق‌تر است، روابط با خود و دیگران باید باز شود نه بسته، زندگی دیگر با فاصله عاطفی، اجبارها یا کمال‌گرایی اجتناب نمی‌شود.

این نوع شخصیت، هرچند در پنهان‌کاری ماهر است، توسط فشارهای عاطفی و روانی تحت فشار است، تحت تعقیب اهداف و آرزوهای تحقق نیافته، همراه با فشار هیچ‌گاه کافی نبودن. این افراد در برابر جنبه‌های واقعیت، غیاب و فقدان دفاع می‌کنند زیرا این‌ها غیرقابل تحمل تلقی می‌شوند. آن‌ها به توهمات و ایدئال‌های متمرکز بر خود نیاز دارند تا زندگیشان بهتر از آنچه که هست به نظر برسد. آن‌ها یک بسته محکم و سفت به‌عنوان دفاع می‌سازند.

نقاب‌ها و صورتک‌ها مانع از حضور واقعی در زندگی و تجربه دنیای درونی با خلاقیت و نیروهای حیاتی آن می‌شوند. ثروت، بالاترین هوش یا بیشترین دستاوردها برای نوع متظاهر به رضایت منجر نمی‌شود. این‌ها تنها به اضطراب بیشتر و شور و هیجان برای عملکرد منجر می‌شوند. این‌ها متظاهرانی هستند که احساس می‌کنند جعلی‌اند، آرزو دارند که شناخته شوند اما از این کشف هراس دارند زیرا همیشه کمتر از عالی خواهند بود و به نوعی ناقص. در درمان، آن‌ها تمایل دارند که پنهان شوند. در روابط، انتظار رد شدن دارند. در ناهشیار، یک خود شکننده و آسیب‌پذیر منتظر شناخته شدن است. یک متظاهر هویت قطعی ندارد و در نبود یک خود کاملاً شناخته شده عمل می‌کند.

اگر این شما اینگونه هستید یا در رابطه چنین هستید، صبور باشید، ناراحتی را تحمل کنید و احساسات خود را کاوش کنید. فرو رفتن در ناخودآگاه و مواجهه با سایه‌ها باعث انسجام شخصیت است و به احساس کامل‌تر بودن به‌عنوان یک فرد منجر می‌شود. رؤیاها، تجلیات ناخودآگاه، ما را به زندگی بازمی‌گردانند و نقاب‌هایی را که قبلاً به‌عنوان دفاعی در برابر شناخت خود و دیگران اتخاذ شده بودند، برمی‌دارند. ما می‌توانیم فراتر از موانعی که مانع از واقعی بودن ما می‌شوند، برویم. این بخشی از فرآیند در طول سفر بودن و بیان کردن خود منحصر به فرد و ارزشمند هر فرد است.

کریستین کم‌تراپ، دکتری روانشناسی، روانکاو

درمان روانکاوی معاصر عجیب نیست!
روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر نه عجیب است و نه غیرعلمی.
منتشر شده در ۲۶ دسامبر ۲۰۲۳
بررسی شده توسط مونیکا ویلهائور

نکات کلیدی:
– روانکاوی بالینی با روانکاوی در علوم انسانی دانشگاهی تفاوت دارد.
– روانکاوی بالینی معاصر واضح و ‌عاقلانه است.
– روانکاوی بالینی معاصر بر پایه علم استوار است.

تصور کنید روانکاوی، که بیش از ۱۰۰ سال تاریخ دارد، به مثابه درختی بسیار بزرگ با فروید در پایه آن و کتاب‌ها و مقالات اخیر به عنوان شاخه‌های بیرونی باشد. کارهای یونگ، برای مثال، بسیار زود منشعب ‌شدند و چنان دور شد که می‌توان آن را به عنوان درختی جداگانه در نظر گرفت. مرکز این درخت روانکاوی چند شاخه بزرگ و محکم دارد که بسیاری شاخه‌های کوچک‌تر از آن‌ها منشعب و در هم تنیده می‌شوند. این شاخه‌های مرکزی کارهای روانکاوانی همچون ملانی کلاین، دونالد وینیکات، ویلفرد بیون، آنا فروید، شاندور فرنتزی و بسیاری دیگر است. ایده‌های آن‌ها بیش از فروید در مؤسسات روانکاوی به شیوه‌ای چندگانه و متمرکز بر استفاده عملی از نظریه روانکاوی برای بهبود عملکرد بالینی آموزش داده می‌شود. این ایده‌ها هسته چیزی است که من “روانکاوی بالینی معاصر” می‌نامم.

روانکاوی به ناحق متهم است که بیش از حد عجیب و شاید حتی غیرعلمی است. البته درست است که برخی از شاخه‌های درخت روانکاوی نظریه‌های عجیبی هستند که به زبانی دشوار بیان شده و کمتر بر پایه تجربی و کاربرد بالینی قرار دارند. اما بیشتر آن شاخه‌ها ایده‌هایی هستند که بیشتر در بین دانشگاهیان علوم انسانی محبوب‌اند تا کلینیسین‌های معاصر. ایده‌هایی که به کلینیسین‌ها در درک بیماران کمک نمی‌کنند، بیش از حد انتزاعی و غیرعملی هستند، توسط روانکاوان بالینی نادیده گرفته می‌شوند. نتیجه این حذف غیرعملی‌ها طی نسل‌ها، آن چیزی است که من آن را روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر می‌نامم، که با ایده‌های روانکاوی پیچیده و شاید گاه نامفهوم علوم انسانی دانشگاهی تفاوت دارد.

حال آیا روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر بیش از حد عجیب است؟
نظریه‌هایی که روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر را تشکیل می‌دهند، توسط نسل‌هایی از کلینیسین‌ها که بیماران را در جلسات می‌شنوند و به عمیق‌ترین و صمیمی‌ترین شیوه‌ها خود را آشکار می‌کنند، ایجاد شده‌اند. کلینیسین سپس این اطلاعات غنی درباره بیماران را می‌گیرد و سعی می‌کند، اغلب از طریق یک استعاره، راهی برای دیدن آنچه در حال رخ دادن است، فرمول‌بندی کند که می‌تواند برای دیگر درمانگران بالینی مفید باشد.

مثال قدیمی فروید درباره مکانیسم دفاعی را در نظر بگیرید. این یک استعاره است، لنز یا راهی برای دیدن چیزها. واقعاً ماشینی وجود ندارد، مجموعه‌ای از نبردهای واقعی که در آن “دفاع‌ها” باید به کار گرفته شوند وجود ندارد. اما می‌توانیم خودمان را به گونه‌ای ببینیم که مکانیسم‌های دفاعی داریم، به این معنا که به چیزی آگاهانه توجه نمی‌کنیم زیرا ناراحت‌کننده خواهد بود. به نظر می‌رسد که یک ماشین خودکار درون ما وجود دارد تا ما را از انواع خاصی از ناراحتی محافظت کند، و می‌توانیم بهتر بفهمیم که آن ماشین استعاری چگونه کار می‌کند و از چه چیزی محافظت می‌کند.

این شیوه دیدن خودمان با مکانیسم‌های دفاعی، ایده‌ای “عجیب” نیست؛ با عقل سلیم تناقض ندارد. باور به مکانیسم‌های دفاعی فراتر از عقل سلیم ‌است، زیرا می‌توانید زندگی خود را به عنوان فردی با عقل سلیم بگذرانید بدون اینکه مکانیسم‌های دفاعی را بفهمید یا به آن‌ها فکر کنید. اما این ایده با عقل سلیم نیز تناقضی ندارد. وقتی خودتان را با مکانیسم‌های دفاعی بفهمید، می‌توانید خودشناسی خود را فراتر از عقل سلیم با بررسی اینکه مکانیسم‌های دفاعی شما چیست و چه چیزی آن‌ها را فعال می‌کند، غنی کنید.

البته، درصد کمی از نظریه‌های روانکاوی کاملاً بی‌ارزش یا دارای ارزش بالینی کم هستند. روانکاوی مجموعه‌ای بزرگ است که نظریه‌پردازان بیش از ۱۰۰ سال درباره آن نوشته‌اند، بنابراین نوشتارها و ایده‌های بد وجود خواهند داشت. حتی این نیز به این معنی نیست که همه آن باید عجیب یا پوچ تلقی شود. به عنوان مثال، روانکاوی را با ۱۰۰ سال اخیر فلسفه مقایسه کنید. بله، برخی فلسفه‌ها کاملاً بی‌معنی یا بی‌ربط هستند. اما اگر همه فلسفه‌های نوشته شده در ۱۰۰ سال گذشته را نادیده بگیرید، هیچ چیز درباره فمینیسم، اگزیستانسیالیسم، بسیاری از مباحث مختلف درباره عدالت، ایده‌ها درباره محدودیت‌های علم و چگونگی فرموله کردن روش علمی و بسیار بیشتر نمی‌دانید.

آیا روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر علمی است؟
از آغاز، روانکاوی همیشه تلاش کرده است ترکیبی از علم و هنر توجه به معنای تجربه هر انسان باشد. به طور انکارناپذیر، امروز میدانیم که برخی از نظریه‌های قدیمی فروید نادرست هستند.

آنچه ممکن است خوانندگان و منتقدان عادی را شگفت‌زده کند، این است که روانکاوی معاصر بسیاری از آنچه فروید گفته را رد می‌کند؛ روانکاوی معاصر ادامه دارد و خود را تجدید می‌کند حتی وقتی برخی ایده‌ها نادرست یا بی‌پایه نشان داده می‌شوند. در واقع، بسیاری از نظریه‌ها و تمرینات روانکاوی معاصر بر پایه روش‌های علمی معتبر قرار دارند. به عنوان مثال، کارهای جاناتان شدلر. علوم عصبی معاصر نیز کمک می‌کند تا بسیاری از تمرینات روانکاوی معاصر بر پایه علم باشند، همان‌طور که مارک سولمز توضیح می‌دهد.

روانکاوی یک حوزه راکد نیست که تنها به آنچه فروید ۱۰۰ سال پیش گفته باور داشته باشد. در واقع، در سال‌ها شرکت در کلاس‌های روانکاوی در یک مؤسسه معتبر روانکاوی، فکر می‌کنم همه چیزها از فروید به من منتقل نشده است. ایده‌های او ذکر می‌شود، اما روانکاوی بیش از چیزی است که زیگموند فروید می‌پنداشت.

چه کسانی روان‌درمانگران بالینی روانکاوی معاصر هستند؟
اگر هنوز باور ندارید که روانکاوی معاصر به‌صورت تجربی پایه‌گذاری شده، عملی و مفهومی روشن است، مطالب بزرگان برجسته زنده در این حوزه را بخوانید: نانسی مک‌ویلیامز، گلن گابارد، مارک سولمز، کارن مارودا، تری کواتمن، آدام فیلیپس، جاناتان شدلر، آنتونینو فرو، توماس اوگدن، الساندرا لما، یا جاناتان لیر. البته افراد بسیار بیشتری هستند، اما هر یک از این نویسندگان را بخوانید و فکر نخواهید کرد که روانکاوی چیزی غیر از مفهومی منسجم، روشن، از نظر فکری معتبر، علمی و بالینی مفید است.

منابع
Shedler, J. (2006). https://jonathanshedler.com/PDFs/Shedler%20(2006)%20That%20was%20then,%
Solms, M. (2018) The Neurobiological Underpinnings of Psychoanalytic Theory and Therapy. Frontiers in Behavioral Neuroscience Vol 12. https://www.frontiersin.org/articles/10.3389/fnbeh.2018.00294/full

۱ کریستین کم‌تراپ، دکتری روانشناسی، روانکاو

درمان روانکاوی معاصر عجیب نیست!
روان‌درمانی بالینی روانکاوی معاصر نه عجیب است و نه غیرعلمی.
منتشر شده در ۲۶ دسامبر ۲۰۲۳
بررسی شده توسط مونیکا ویلهائور

۲سوزان ای. شوارتز، دکتری روانشناسی

آیا شما یک متظاهر هستید؟
درک سندرم شخصیت متظاهر و راهی به سوی واقعی بودن در رابطه با خود و دیگران
منتشر شده در ۲۷ ژوئن ۲۰۲۴

بررسی شده توسط تایلر وودز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *